#دلهره_پارت_330
_به چی فکر میکنی؟
با چشمای بسته ، خندیدم
_بخواب عطا ، داره خوابم میگیره
هی داشت حرف میزد ، اما من خودمو یه جوری زدم به خواب که باور کنه خوابم برده ،یکم غلت زد تا بالاخره خوابش برد.
آروم از روی تختم پایین اومدم و رفتم توی پذیرایی ، چون در اتاق کامل باز بود و میخواستم چراغ های پذیرایی و روشن کنم،یکم درو تکون دادم ولی همچین صدای قژ قژی داشت که پشیمون شدم و توی همون تاریکی پذیرایی نشستم.
اینترنت گوشیم و یه دور تموم کرده بودم از بس توی کانال ها صحبت های مشاور زایمان و پزشک تخصصی دانلود کردم و هرچی مقاله درباره ی زایمان زودرس یا پاره شدن ساک حاملگی بود ، خوندم.
آخر سرهمشونم یه حرف و زدن ، با ناامیدی گوشیم و زدم به شارژ و روی فرش دراز کشیدم.
برجستگی شکمم خیلی نبود اما خودم میفهمیدم.اگر رفیق ِ نیمه راه نبود و میموند ، تا یکی دو هفته دیگه ، میتونستم قشنگ جاشو توی شکمم تشخیص بدم ،حتی اگه بیشتر باهام میوند ، متوجه تکون خوردناش میشدم.تازه یه جا خوندم میگفت بعضی ها از هفته ی چهارم تا هفتم ، دچار ویار میشن ، وای که چقدر لذت داشت اگر ویار میکردم و عطا عاشقونه میرفت برام خوراکی میخرید
گوشه ی چشمم یه قطره اشک افتاد.
میبینی فسقلی ، اشک های مامانتو میبینی؟ یادمه همیشه مامان مونس میگفت ،آدم گرگ بیابون بشه ولی مادر نشه! آخه مادر تا وقتی زندست ، غصه بچه هاشو میخوره ، کی بزرگ میشن ، چطور بزرگ میشن ، خوشبخت میشن؟ کار خوب پیدا میکنند؟ نکنه دوستای ناباب دور بچمو بگیرن؟ نکنه یه وقت مریض بشه.خلاصه که دل ِ مادر خون میشه تا بچه اش قد بکشه و بزرگ بشه.
تو هنوز نیومده ، اشک منو درآوردی که ...فکر کردم میای ، بعد من میشم مادرت...کلی برات لباسای قشنگ قشنگ میخرم ، کلی میبرمت پارک ،کلی باهات حرف میزنم ، موهاتو شونه میکنم ، لباساتو میشورم...
ببین نیومده چه داغی رو دل ِ ساغر گذاشتی ، خدارو خوش میاد؟ من تا کی باید حسرت تو رو بخورم و خیال کنم که اگر بودی ، الان چند سالت بود ، چی تنت بود ...مادر نیستی که! هرچقدم من بگم و گریه کنم ، نه تو میفهمی نه بابا عطات!
حال ِ منو هیچکس نمیفهمه ، مگه یه مادری که مثل خودم باشم ، یعنی بچه اش نمونده باشه واسش...
نمیشه نری؟ تو دلت پاکه ، هنوز هیچ گ*ن*ا*هی نکردی ، تو میتونی به خدا بگی وساطت کنه ،تو بهش بگو ، من قول میدم مادر خوبی برات باشم ، ببین بابا شبیه عطا هیچکس نداره ها ، تو رو خدا ، به خاطر دل مادرتم که شده به خدا بگو ، تو رو ازم نگیره ، میگی بهش ؟
*****************************
صبح عطا بردتم روی تخت تا بخوابم ، صبح که نبود ، فکر کنم نصفه شب بود ...توی همون خواب و بیداری که بودم بهم گفت چرا رفتم روی زمین خوابیدم ، منم که جواب درست و حسابی ندادم.
از وقتی بیدار شده بودم ، زیر دلم شدید درد میکرد ، دردی که هی به خودم میگفتم لابد به خاطر روی زمین خوابیدنه و شکمم سرما خورده.
میتونستم راه برم اما تا می اومدم دلا بشم تیر میکشید و دردم می اومد.
_ساغر تو آشپزخونه چیکار میکنی؟ نهار از بیرون میگیرم
بشقاب هایی که شسته بود و بر میداشتم و میذاشتم توی کابینت،همش میخواستم سر خودمو گرم کنم ، فکر و خیال داشت دیوونه ام میکرد.
_ساغر با توام خانوم..بیا بشین فیلم ببینیم
_نمیام عطا ، بذار کارهامو بکنم.فیلمای خارجی دوست ندارم
خندید
_بیا ایرانی میذارم
_نه نمیخوام
با عطا داشتم کلنجار میرفتم که تلفن خونه زنگ خورد و چون به من نزدیک تر بود ، برداشتمش
_بله؟
@romangram_com