#دلهره_پارت_329

_سهراب نوشابه یا دوغ؟
فهمید میخوام بحثو عوض کنم.اشاره کرد به دوغ و براش ریختم.
هردومون نذاشتیم ساغر کمک کنه ، ظرف هارو بردیم توی آشپزخونه و سهراب خیلی زود ادامه ی بحثی رو که نذاشته بودم ادامه بده رو ادامه داد.
_تو که سرکار با هیشکی اهل بگو بخند نیستی ، نه این وری هستی نه اون وری ، واسه همین جز منم کسی پشتت نیست.بچه ها دارن زیرآبتو میزنن ، کارهات افتاده سر بقیه...
_جای حرف زدن اون کتری و آب کن یه چایی بذار!
دست به کمر ایستاد و نوچی کرد
_نمیفهمی ممکنه اخراجت کنه؟؟
_برادر ِ نگران ، امروز به رئیس زنگ زدم گفت هیچ مشکلی نیست ،
نزدیک اومد و با صدای پایینی گفت
_دکترش نگفت بچه کی سقط میشه!؟
_نه ،
_توام نپرسیدی؟
سرمو به چپ و راست تکون دادم
به سهراب حق میدادم نگران ِ حرف و حدیث بچه های دفترمرکزی باشه ، اما وقتی خودم شخصا با رئیس تماس گرفته بودم جایی برای نگرانی نمیموند.
************
استرس از فردای اون روز شروع شد ، از فردایی که باید منتظر میموندم تا بچه ام بیفته! ولی من حتی موقع راه رفتنم ، دستمو زیر شکمم میگرفتم ،یه دستشوییم میخواستم برم همش استرس و نگرانی داشتم ،
مهتا که بهم زنگ زد تا حالمو بپرسه و بهم دلداری بده خیلی سعی کردم گریه نکنم ، ولی نشد ، بهش از ترسم گفتم از استرسی که داشتم ، بهم گفت فردا عصر بهم سر میزنه اما روم نشد بگم ، تنهایی با این فسقلی و ترجیح میدم!
_خوابت نمیبره؟
این عطا از کجا میفهمید من خوابم یا بیدار؟ منکه چشمام بسته است
_داره خوابم میبره
_یه ساعته پلک هاتو چین میندازی!
یه چشممو باز کردم و به صورت خوابالودش نگاه کردم
_من نمیخوابم ، تو چرا بیداری؟ ظهرم که نخوابیدی
توی خواب و بیدار بود که دستم روی بازوش گذاشتم و شروع کردم به "پیش پیش"گفتن
زیر خنده زد و دستمو از روی بازوش برداشت و ب*و*س کرد
_مگه بچه میخوابونی
دستای سردمو بین دست هاش گرفت ، کاش یکم از این آرامش عطارو خدا به من میداد ، البته راست میگن که هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، با وجود اخلاق من اگه عطا این صبرو نداشت ، چه زندگی در انتظارمون بود!!

@romangram_com