#دلهره_پارت_328

سهراب اولین لقمه رو برای خواهرش گرفت و ساغر به گفته ی خودش و به خاطر حرف برادرش اومد کنارمون نشست.
حساب ِ پر خوردی ِ سهراب و کرده بودم ، برای همین بیشتر از سه نفر املت درست کرده بودم.
_عطا خیلی خوشمزه شده
روی لپ ِ ساغر زدم و خندیدم
_نوش جونت
خودمو یکم عقب کشیدم تا بتونم تکیه بدم ، بغیر همون یه لقمه ی پروپیمون ، شاید دو سه تا لقمه دیگه رو تونستم بخورم.
به لقمه هایی که سهراب برای ساغر میگرفت نگاه کردم و زدم زیر خنده
_به چی میخندی؟
_به اشتهای نداشتتون!
ساغر با لپ های که آماده منفجر شدن بود ، خندید ...
_عطا
نیم خیز شد تا صورتمو بب*و*سه که سهراب اخم کرد
_حسودی نکن
گونه ام و ساغر ب*و*سید و دوباره نشست کنار سهراب ، چشم های بی حالش و میدیدم ،قلبم تیر میکشید ، دخترک کوچکم غمگین بود!
_فردا نمیای سرکار؟
نگاهمو از ساغر گرفتم و یه تیکه نون توی دهنم گذاشتم
_نه
سهراب نیم نگاهی به ساغر انداخت و بعد رو کرد بهم...
_صدای بقیه داره در میاد ، به نظرم به مامان مونس بگیم ، تا وقتی که لازمه بمونه پیش ِ ...
_وای سهراب ، تو رو خدا ، شماها قول دادین به من ...
قبل اینکه ساغر ، استرس بگیره و دلخور بشه گفتم
_سهراب خودم میمونم پیشش ، با رئیسم حرف زدم ، کارمندارو بی خیال شو.
ساغر با ناراحتی نگاهشو بین هردومون چرخوند و گفت
_خب عطا شاید اخراجت کنن ، من تنها بمونم خونه که مشکلی پیش نمیاد
لقمه ی آخری که توی سینی گذاشته بود و برداشتم و رو به روش نگه داشتم
_شما نگران هیچی نباش!
تک تک کلمات و با تاکید گفتم و ساغر با تاخیر لقمه رو از دستم گرفت

@romangram_com