#دلهره_پارت_327
_زن ِ زندگی به تو میگن
رفتم توی آشپزخونه و دوغ و نوشابه رو آوردم.
_نمیخواستم ساغرو تنها بذارم وگرنه نون تازه میگرفتم
تکیه داد به مبل و نفس سنگینشو بیرون داد
_کی اشتها داره !؟
از اونجایی که این جمله رو بارها ،از ساغر شنیده بودم ، لبخند موزیانه ای زدم و میز ِ وسط پذیرایی و آروم کشیدم کنار ، تا جا برای نشستن هر سه نفرمون باشه.
دستم روی سر ساغر گذاشتم و آروم نوازشش کردم
_ساغر جان...عزیزم
پلکش پرید و تکونی خورد ، دستمو روی صورتش گذاشتم
_پاشو مهمون داریم
_عطا بیدارش نکن...
صدای سهراب و که شنید ، پلک هاش باز شد ، لبخند زدم
_ساعت ِ خواب!
_سهراب اومده؟
صداش گرفته بود و خش داشت ، کوچولوی من...
آروم پتو رو کنار زدم و بلند شد ، با دیدن ِ برادرش دوباره بغض سرباز کرد .سهراب از روی مبل بلند شد و ساغرو بغل کرد ، دلداری دادنش به ساغر خیلی طولانی شد
_غذا سرد شد!
ساغر سرشو از سینه ی سهراب جدا کرد و به سینی نگاهی انداخت
_واقعا تو الان اشتها داری؟
شونه هامو بالا انداختم
_چرا نداشته باشم؟ الان اولین لقمه رو میخورم و میفهمی چقدر اشتها دارم
هر دو کنار هم نشستند و من اولین لقمه املتمو گرفتم و با ترشی توی دهنم گذاشتم ، اگر دهنم جا داشت همون اول یه تربچه ام توی دهنم میذاشتم.
به قیافه ی پکر هردوشون نگاه کردم و با اشتها لقمه ام و جویدم ، خوب میدونستم تا چند دقیقه ی دیگه حسرت همین یه لقمه ام سر دلم میمونه
_با سوسیس درست کردی؟
سرمو بالا و پایین کردم و سهراب سرشو به چپ و راست تکون داد
_لعنت به تو و بوی غذاهات
سهراب که بلند شد منتظر ِ خوردن یه مشت به همراه غذام بودم ، که خیلی زود نصیبم شد.
@romangram_com