#دلهره_پارت_326

_الهی قربون مردم برم
*********
"عطا"
به چهره ی معصومش نگاهی انداختم ، کلافه بودم و نمیخواستم آرامششو بهم بزنم ، تن ِ ظریفش زیر پتوی ِ سفری ِ روی مبل تکون میخورد.دوباره نگاهم به صورت ِ مه گونش نشست ،اونقدر توی بغلم گریه کرده بود که از حال رفت و خوابش برد ، اونقدر نوازشش دادم تا آروم شد ،بلند شدم و جلوی مبل زانو زدم ، عطر موهاشو بو کردم ...
تکیه به مبل زدم و روی زمین نشستم ، همه جا تاریک ِ تاریک بود ، نورِ هالوژن های اپن تاریکی سالن و محدود کرده بود.
چشم هامو بستم و سرمو تکیه دادم به مبل...همون لحظه بود که زنگ آیفون زده شد ، به سرعت بلند شدم و جواب دادم...سهراب بود.
نیم نگاهی به صورت ِ ساغر انداختم ، غرق خواب بود ، با لبخند درو باز کردم و بالا تنه ام و به چارچوب در تکیه دادم،
سهراب با سری که پایین بود و آروم آروم قدم برمیداشت ، پله هارو بالا اومد.
_سلام خدا قوت
توی فکر بود انگار ، سرشو یهو بالا آورد...
_سلام ،
نفسشو سنگین بیرون فرستاد و جلوی در که رسید بهم دست دادیم.
_ساغر کجاست؟
از جلوی در کنار اومدم و درو کامل باز نگه داشتم
_خوابه
یه کفششو درآورده بود که گفت
_پس میرم
با تعجب اخم کردم و اشاره کردم به داخل خونه
_برای چی؟ بیا تو
نگاهش سردرگم و به شدت ناراحت بود ، تازه میفهمم روحیه ساغر تو وجود ِ سهرابم کم نیست!
به جلو دلا شدم و کیفشو گرفتم ، یکی از چراغ های پذیراییم روشن کردم و سهراب داخل اومد.
_بمیرم الهی...چه رنگ داره!
کیفشو کنار دیوار گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه ، سهراب اما پایین مبل کنار ساغر نشست.
با اخلاقی که از سهراب میشناختم ، مطمئن بودم مثل من و ساغر برای نهار چیزی نخورده ،
زیر گازو روشن کردم و گوجه هایی که از قبل رنده کرده بودم و توی قابلامه کوچیکی که روی گاز بود ریختم.
املت درست کردنم خیلی طول نکشید ، با یه سینی بزرگ از سبزی تازه و املت و ترشی از آشپزخونه بیرون اومدم.
سهراب دستشو جلوی صورتش گرفته بود ،سینی و که روی زمین گذاشتم انگشت اشاره اش و گوشه ی چشمش کشید و با دیدن محتویات ِ روی سینی خندید

@romangram_com