#دلهره_پارت_325

_کاری از دستمون برمیاد ؟ کاری میتونستیم انجام بدیم و نکردیم؟ توکل کن خانوم ، اینقدر دل ِ خودتو نسوزون...به این فکر کن ما یه بچه رو داریم میفرستیم پیش خدا ، که نمیره تو بهشت ، تا من و توام بریم پیشش ، وفاداریش به خودم رفته...
با گریه خندیدم و مشتمو زیر چشمم کشیدم
_آخه خدا چجوری دلش میاد از من بگیردش ، این همه آدم گ*ن*ا*هکار و خلافکار توی شهر هست ، صد سالم صحیح و سالم عمر میکنن ، الان فقط بچه ی ساغر باید بره از این دنیا؟
بیسکوئیت و توی دهنش گذاشت و با قیافه ی خنده داری شروع کرد به جوییدنش
_بذار شب که خوابیدم از فرشته ها بپرسم ، بهت میگم!
میخواست حرص منو دربیاره ، حتی توی این شرایط...صبح که برای نماز بیدارش کردم گفت فرشته هازودتر از من صداش زدن ، نمازشو خونده.
_اون فرشته هارو یکی یکی سر میبرم عطا ، منو حرص نده
چرا وقتی من گریه میکردم و میلرزیدم ، میخندید ؟
_باشه خانومم ، حرص نخور ، بریم خونه؟ فکر کنم بهتر شدی؟
_عطا ، یه قولی میدیم بهم
دستاشو بغل کرده بود و صورتش سرخ شده بود ، کاپشنشو از تنم درآوردم و دادم دستش
_قول میدم ، هرچی باشه
_ببین یه نگاه به دورت بنداز ، ببین کجایی ، جلوی کی داری بهم قول میدی ،
اون چشم های خوشگل و قهوه ایش و با خنده دور تا دور حرم چرخوند و در حالی که میلرزید زیپ کاپشنشو بالا کشید و کلاهشو روی سرش انداخت
_نیگا کردم ، بگو
با چادرم اشک هامو پاک کردم و دست به دلم کشیدم ، آه سنگینمو بیرون فرستادمو گفتم
_اگه اصلا نتونستم بچه بیارم ، اگه اخلاقم بدتر از اینم شد ، دروغکیم که شده ، جلوی همه سینه سپر کن ، بگو منو میخوای ،باشه؟!
بلند شد و دستاشو سمتم گرفت
_پاشو ، پاشو که من الان سرمو میکوبم به دیوار
با ترس و دلهره نگاهش میکردم که خندید و خودش مچ دستامو گرفت ،
_عصبانی شدی؟
_نشم؟ بی انصاف ،چرا فکر میکنی حاضرم به این راحتی از دستت بدم؟ مراعات منم بکن خانوم.
خرید هایی که کرده بودیم برداشت و دستشو پشت کمرم گذاشت ، از گوشه چشمم نگاهش میکردم که توی فکر رفته ، وای حالا نکنه با این حرفی که زدم از چشمش افتاده باشم؟
_دوسم داری عطا؟
دستمو گرفته بود ، فشار آورد به انگشت هام و دردم گرفت
_ساغر ، مطمئن باش ، بیشتر از همه ی آدم هایی که کنارت هستن دوست دارم ، خواهش میکنم بهم اعتماد کن ...من مردتم
با بغض مشتمو روی سینه ام زدم

@romangram_com