#دلهره_پارت_324

_آره عزیزم؟ میخوای چند دقیقه بشینی تا حالت جا بیاد؟
سرمو پایین انداختم و زانوهامو خم کردم.
روی فرش قرمزی که توی حیاط انداخته بودند نشستیم.گره روسریم و باز کرد و دو طرفشو تکون داد
_عرق کردی ، سرما نخوری
کاپشنشو درآورد و دورم انداخت ، از توی کیفم چند تا دستمال کاغذی برداشت و روی صورتم و زیر گلوم کشید
_سبک شدی؟
دماغمو بالا کشیدم و به صورت لعنتی ِ قشنگش نگاه کردم
_نه
خندید و با انگشت اشاره اش روی لبم زد
_کوچولو ، بمونیم تا حالت خوب بشه ؟
دلم میخواست بغلش کنم و با نفساش آروم بگیرم اما...
_سرگیجه دارم
_برم یه چیزی برات بخرم ،
بلند شد و روی سرمو ب*و*سید ،
_زود بیاها ، تنها میترسم
کفش هاشو سریع پاش کرد و دویید سمت ِ یکی از خروجی های امام زاده...
سرمو تکیه دادم به دیوار و دستامو روی شکمم گذاشتم...سردش نشه بچم؟!
چند دقیقه بعد عطا با مشمبای سفید که خوراکی بود برگشت
اشک هامو پاک کردم و تا کنارم نشست عطرشو نفس کشیدم.
_این بیسکوئیتی که دوست داری ، اینم ساندیس
بیسکوئیت و برام باز کرد و دستم داد ، دیشب که درست حسابی چیزی نخورده بودم ، امروزم صبحونه نخورده از خونه بیرون اومده بودم.
به صورت ِ ناراحتش دست کشیدم
_خودتم یه چیزی بخور
_ساغر ، نهار بریم کباب شمرون؟
با گریه سرمو پایین انداختم و دستم و روی شکمم گذاشتم
_جشن ِ سقط بچه بگیریم؟
اشک هامو با دستاش پاک کرد

@romangram_com