#دلهره_پارت_323
با اینکه دلم هوای زیارت کرده بود ولی موندم توی حیاط و منتظر ساغر ایستادم.
****
"ساغر"
"همیشه ، هر مهمونی که میرفتم و بچه ی کوچیکی توی اون مهمونی بود ، میرفتم سمتش و بغلش میکردم، بچه هارو دوست داشتم ، انگار خودم و توی همون دوران فرض میکردم و حس و حال بچه ها سراغم می اومد ،بعض وقتا که برامون قرار بود مهمونی بیاد که بچه کوچیک داشت ، سامان به مامان مونس میگفت ، ما نباید نگران بچه ی مردم باشیم ، ساغر از صد تا بچه بدتره ، یکی ام ببینه لنگه ی خودش ، خونه رو میذاره روی سرش ...اوایل که یلدا باردار شده بود و شنیدم باید استراحت مطلق داشته باشه ، خیلی بهش حسودی کردم،اون همه توجه و مراقبت ،از طرف آدم هایی که دوسشون داری ، خیلی لذت بخشه...اما یکم که گذشت...درد هاشو که دیدم ، درد و دل هاشو که شنیدم ، نظرم برگشت ، اگه میرفتم ازش مراقبت میکردم فقط برای خودش و بچه اش بود ، حتی ته دلم به خودم وعده میدادم که خدا یادش میمونه من برای بچه ی عارف و یلدا دارم چقدر کمک میکنم...آهای...حواست هست؟..من همون ساغرم...کم محبت کردم به بقیه؟ کم یه گوشم و در کردم یه گوشم و دروازه؟ حالا این چه امتحانیه؟ اینقدر بدموقع!...خجالتم دادی خدا...من از عطا خجالت میکشم ، اگر پدر و مادرم، یا مامان مولودم میفهمیدن ، از اونام خجالت میکشیدم...من یادمه یلدارو ...همه ی گریه های روز و شبش و بغض کردناش بابت ناراحتی و زحمتی بود که بقیه میداد...مادر که تحمل میکنه، چه چیزی شیرین تر از این که به خاطر مادر شدنش ، درد و تنهایی و غصه اش و به جون بخری؟...همه ی درد ِ من ، از خجالتمه...من هیچوقت برای عطا همه چی تموم نبودم ، حالا با این اتفاق...آخه چجوری دلت میاد یه بچه ی هفت هفته ای رو از من بگیری؟؟ تو خجالت نمیکشی؟ خجالت فقط واسه منه؟ واسه من که دیگه نمیتونم سرمو جلوی عطا بلند کنم؟ آخه به خاطر کدوم گ*ن*ا*ه داری بچمو ازم میگیری؟ به خاطر کدوم حرف ، کدوم دل شکستن...منکه هرچی تو گفتی ، گفتم چشم...خب یه بارم تو میگفتی چشم...چی میشد مگه؟ اونهمه نذر و نیاز ، اون همه چلّه گرفتن ، من زنم و ضعیف...تو که خدایی ، تو زورت نمیرسید این بچه رو برام نگه داری؟ من که توکل کردم به تو ، حالا چجوری به دلم حالی کنم که داره تنها میشه...تو همین دو هفته ، به بودن ِ این گردی ِ کوچیک عادت کرده بودم.تازه بعضی شبا ، با گوشیم میگشتم توی اینترنت دنبال یه اسم ...تو حتی نذاشتی من ویار کنم!"
_خانوم...حالتون خوبه؟ این لیوان آب و بگیر..بیا عزیزم
همه چی دور سرم میچرخید ، فقط صورت ِ زنی و دیدم که شبیه مادرم بود ، کاش خبر داشت و میتونستم برم بغلش کنم...کاش خبر داشت و بهم دلداری میداد.
_همراه داری؟ آره..؟ با کسی اومدی؟
صورتم و بین دستاش نگه داشته بود ، یه نفر دیگه لیوان آب و جلوی دهنم گذاشت ، چند قلب آب قند خوردم و همه ی نگاهم به موهای سفید زنی بودکه شبیه مادرم بود.
_این لیوان و تا ته بخور ، با شوهرت اومدی؟
با گریه سرمو تکون دادم
_باشه ، کمکت میکنم تا جلوی در بریم ، ایشالا خودش میاد
آهی کشیدم و تکیه دادم به زنی که از پشت بغلم کرده بود و بادم میزد.پلک های سنگینم و روی هم انداختم ،دست های یخ زدمو همون خانوم گرفت و یاعلی گفت
هر دوشون کمکم کردند تا بلند بشم ، کش چادرم عقب رفته بود ، با آرامش جلوم ایستاد و روسریم و مرتب کرد
_دختر قشنگ ، ایشالا حاجت روا بشی
_نمیشم!
دست هاش بی حرکت شد ، روی صورتم نگاهش چرخید و چادرمو جلو کشید
_خدا خودش بهتر میدونه ، راضی شو به رضاش
زیر بغلم و گرفت و کمک کردند تا راه برم ، اما قبل اینکه برسیم به کفش داری ،ازشون تشکر کردم
_خودم بقیشو میرم فقط کفشمو بی زحمت میگیرید؟
یکیشون شماره ِ کفشمو ازم گرفت و رفت...همون خانوم مهربون پشت دستمو نوازش کرد و دستی به گونه ام کشید
_مطمئنی میتونی خودت راه بری؟ بیام باهات
کف دستمو روی سرم گذاشتم و کشیدمش جلو ، تا چادرم عقب نره
_نه ، شوهرم نگران میشه شمارو ببینه ، خودم میرم.
لبخندی زد و گونه ام و ب*و*سید ، کمک کردند کفش هامو پام کردم.دست به دیوار بیرون اومدم و آفتاب م*س*تقیم خورد به چشمام ، دست دیگه ام و روی پیشونیم گذاشتم تا بتونم جلومو نگاه کنم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای دوییدن اومد ، سرمو بلند کردم و عطا رو دیدم
_ساغر جان ، خوبی ؟
دستشو دور کمرم پیچید و تکیه دادم بهش
@romangram_com