#دلهره_پارت_322

زیپ کاپشنو براش بالا کشیدم و ماشین و راه انداختم ، حال و هوای امام زاده ، برای من حکم شفا داشت ، بهترین پیشنهادی که ساغر میتونست بده همین بود.
من که توکل کرده بودم به خود ِ خدا ، به بزرگیش قسمش داده بودم که مارو به خودمون واگذار نکنه ، الانم توکلم بهش هست ، که کمک کنه از پس ِ این روزها بربیاییم ، قلب ِ کوچیک ِ ساغر، توانشو داشت؟
من باید کمکش میکردم ، منی که توی همین دو هفته ام ، به بچه و بودنش وابسته شده بودم ، حالا باید طوری وانمود میکردم که ناراحت نیستم ، که به راحتی پذیرفتم ،ما باید این بچه رو از دست میدادیم.
توی راه که بودیم سهراب زنگ زد ، به خاطر ساغر جواب ندادم ،سعی کردم ازش حرف بکشم ، نذارم فکر و خیال کنه ، اما یه کلامم حرف نمیزد ، فقط گاهی سرشو میچرخوند سمتم و نگاهم میکرد .
توی حیاط امام زاده ، تکیه دادم به دیوار و راه رفتنشو نگاه کردم ، بغضی توی گلوم بود که نمیذاشت نگاهمو از ساغر بگیرم ، دور تر که شد ، کفش هاشو درآورد ،دیدم که رفت جلوی کفش داری ...
متوجه ویبره موبایلم شدم ، سهراب بود
_جانم سهراب
_کجایی مرد حسابی ،
_پشت فرمون بودم نمیتونستم جواب بدم.
_چی شد؟
انگشت های اشاره و شصتم و روی پلک هام کشیدم ...
_دکتر گفت ، منتظر خونریزی و سقط باشیم.
صدای نفس هایی که از سهراب میشنیدم ، قطع شد.
_یعنی هیچ راهی نیست ؟ به همین راحتی؟
دست آزادم و توی جیب شلوارم بردم و راه رفتم
_یه توضیحاتی داد که من متوجه نشدم ، اما مطمئن بود که بچه نمیمونه ، گفت اگر دچار خونریزی نشد ، برم یه قرص براش بنویسه
_وای...ساغر چه حالیه؟
_نمیدونم...آوردمش امام زاده صالح
_من بعد کارم میام اونجا ، شما چیزی لازم نداریدبگیرم؟
_نه
_عطا..؟
_جانم
سکوت کرد و صداش گرفته شد
_هوای ساغرو داری دیگه؟
دست کشیدم به ته ریش صورتم
_به جونم بنده سهراب ، مگه میشه هواشو نداشته باشم
"باشه"ی خفیفی گفت و تلفن و قطع کرد.حدس زدم که بیشتر از این نمیتونست صحبت کنه.

@romangram_com