#دلهره_پارت_321
_ما از شما آزمایش بتا گرفته بودیم ، با این آزمایشی که امروز آوردی ، مشخص شد که عدد بتا کاهش پیدا کرده یعنی هفته ی پنجم 1110 بوده و توی هفته هفتم رسیده به 900 ، آزمایش سونوگرافیتم نشون میده ابعاد ساک حاملگی 7میلیمتر ِ و اثری از رویان و مایه زرده وجود نداره ، متاسفانه بارداری شما متوقف شده و بچه باید سقط بشه.
نگاه ِساغر با لرزش به سمتم چرخید،پلک هامو باز و بسته کردم
_آروم باش
دستم و دور کمرش گذاشتم و به خودم نزدیکش کردم..
سرش خیلی زود روی شونه ام قرار گرفت،سرمای بدنش و ازروی لباس های گرمی که پوشیده بودیم ، احساس میکردم.
_منتظر خونریزی و سقط باشید ، تا یه هفته اگر اتفاق نیفتاد تشریف بیارید مطب که براشون قرص بنویسم.
بلند شدم و کمک کردم تا ساغر روی پاهاش بایسته.
_دخترم ، برای حاملگی های بعدی دیگه دچار این بیماری نمیشی ، مطمئن باش
از دکتر تشکر کردم و آزمایش ها و دفترچه بیمه ساغر و گرفتم ، توی همین دو قدم فاصله ای که ازش گرفته بودم ، همه ی هوش و حواسم بهش بود ،
_احتیاجی هست دکتر دیگه ای هم آزمایش هارو ببینه
عینکشو از روی چشمش برداشتم و نگاه گذرایی به ساغر کرد و بعد با صدای پایینی گفت
_نه خودتون و اذیت کنید ، نه خانومتونو ، متاسفم ولی بچه نمیمونه.این چند روز کنارش باشید که اگر بچه با خونریزی سقط شد ، تنها نباشن.
با ناامیدی به عکس روی برگه سونوگرافی که عکس یه جنین بود ، نگاه کردم و خیلی زود ، آزمایش هارو برداشتم.
_بریم عزیزم
سرشو انداخته بود پایین ، دستاشو بغل کرده بود و نیم قدم نیم قدم راه می اومد ،
_ساغر، عزیزم؟
دستمو روی شونه اش انداختم و روی سرشو ب*و*سیدم ،
رسیدیم به ماشین و درو براش باز نگه داشتم ، سوار که شد آرنج دست هاشو سرزانوهاش گذاشت و صورتشو با دست هاش پنهون کرد
حالا که توی تیررس نگاه ساغر نبودم ، میتونستم خودم باشم ، کف دست هامو روی صورتم کشیدم و چندبار نفس عمیق کشیدم ، رسیدم به در سمت راننده و بازش کردم
_نریم خونه!
هنوز سوییچ و نچرخونده بودم که گفت...نگاه کردم به چشم هاش و حلقه ی اشکی که جمع شده بود
_باشه ، کجا بریم؟
آب دهنشو قورت داد و در حالی که دندون هاش بهم میخورد گفت
_امام زاده صالح
_چشم
کاپشنمو درآوردم و تنش کردم ، آستین های کاپشنو بالا زدم ولی باز به ساغر بلند بود...
_خوبه عطا
@romangram_com