#دلهره_پارت_320
_عطا...
دو طرف لپمو گرفت و کشید
_جان عطا؟
_شاید با وایتکس رنگش بره ، من به خاطر بچه ترسیدم دست به وایتکس بزنم
_کجا قایمش کردی؟
لبامو جمع کردم تا فکرم متمرکز بشه ، ولی با ب*و*سه ی عطا ، تمرکزم پرید
_اِ...بذار فکر کنم
سرمو بلند کرد و روی پاش گذاشت
_ساغر،دلم لک زده واسه یه سفر دوتایی ، آخر هفته بریم شمال؟
توی این گرونی ما همین سفر رفتنو کم داشتیم.
_دفعه پیش چند روز موندیم سه تومن خرج کردیم ، دلت هوای شمالو کرده ، برو تو اینترنت عکساشو ببین ،
عطا با خنده ، دستاشو زیر بغلم گذاشت و کشیدتم بالا...
صورتشو کنار صورتم گذاشت،قربون صدقه رفتناش بهم ذوق میداد ، خوشحالی میداد اما من دلم میخواست درباره ی فردا حرف بزنیم .
_اگه بگن بچه رو بندازیم ،
_حتما دکترها یه چیزی میدونن ساغر ، من یه چیزی و توی زندگیم یاد گرفتم ، که هیچوقت هیچ چیزی رو از خدا به زور نخوام ، اینکه توی دعاهامون بگیم اگر به صلاحه ، به خواستمون مارو برسون ، خیال آدمو بابت خیلی چیزا راحت میکنه ، منم توکل کردم به خدا
این دو هفته ، عطا فقط یه بار شکمو ب*و*س کرد ، اونم از حموم اومده بودم ، مسخره بازی درآوردم و خندوندمش...اصلا نشد بشینه یه کلام به بچمون حرف بزنه ، خب...شاید اونم دلش بگیره...من که از ترسم این چند روز یه بارم با بچه ام حرف نزدم ، عطا هم که انگار نه انگار من حامله ام ، نشد یه عروسک یا ماشین بازی بخره و بیاره خونه ، ناامیدی مگه نه اینکه کار شیطونه...پس چرا عطا ناامیده به موندن بچمون؟ چرا به من امید نمیده که این فسقلی ممکنه بمونه با ما...
دستاشو روی شکمم گذاشت ، میتونستم گرماشو حس کنم ، فکر میکردم امشب نتونم بخوابم اما گرمای آغوش عطا و حرف هایی که دم گوشم بهم میزد ، پلک هامو سنگین کرد و برعکس دو شب پیش ، تونستم بخوابم
*************************
"عطا"
مطب حسابی شلوغ بود ، توی گوشیم چند تا کلیپ خنده دار داشتم ، استرس ساغر و نگاه نگرانش به صورت ِ آدم هایی که از اتاق دکتر بیرون می اومد ، یا شکم ِ برجسته ی خانوم های باردار ، همشون باعث میشد ساغر آه بکشه.
هنذفریم و درآوردم و به گوشی وصل کردم ، اولش به دیدن ِ فیلم ها ذوقی نشون نداد ، ولی دوربین مخفی ها که پخش شد ، کنج لب های قشنگش ، خنده نشست.
دستای سردشو توی دستم گرفتم ،آروم پشت دستشو نوازش کردم...نفس بلند که نمیشد کشید ، ساغر خیلی حساس شده بود و منو زیر ذره بین گرفته بود ،
نفسمو آروم بیرون فرستادم و نیم نگاهی به ساغر انداختم.
وقتی اسم ساغرو گفتن ، مثل برق از جا پرید و گوشی از دستم افتاد ، "وای"گفت و خم شد تا گوشی و برداره که زودتر اقدام کردم ، دستمو پشت کمرش گذاشتم
بالاخره بعد از چند دقیقه خانوم دکتر ، نگاهشو از برگه های آزمایش گرفت و به ساغر نگاه کرد
_خب...ما احتمال هر چیزی رو داده بودیم ، درسته عزیزم؟
ساغر روی صندلی مچاله شده بود،در جواب خانوم دکتر فقط سرشو تکون داد ،همه ی نگاهم به ساغر بود و پلکی که نمیزد ، به نفسی که انگار توی سینه حبس کرده بود.
@romangram_com