#دلهره_پارت_319

_برای همه بریز
جمع چهارنفرمون ،توی این مدت صمیمیتر از قبل شده بود ، دیگه حتی مهتا هم به معذبی روزهای اول نبود و عطا هم که همیشه پیش مهمون ها خیلی ساکت و آروم میشست ، امشب به هردلیلی که بود همه سعی کردند شبیه خودشون نباشن...من اینو میفهمیدم.
لبخند های سهراب به من و مهتا ، حتی بازی ِ گل یاپوچی که عطا پیشنهاد داد و حسابی جو ِ مسابقه رو بینمون راه انداخت ، همه رو یه جور دیگه کرده بود...
سر پانتومیم بازی کردن، من از همه خنگ تر بودم ، منتهی تنها شانسی که آوردم این بود که عطا همگروهیم بود و زبون من و عطاهم که چشمامون بود ، کافی بود یه اشاره به در و دیوار و ساعت بکنم ، یا رنگشو میفهمید یا اسمشو میگفت.آخرسرم ما دوتا بردیم و هیچکس نفهمید که من و عطا ، چه شگردی داشتیم.
_ساغر ، لباس مردونه سفیدم کو؟
مهمونامون تازه رفته بودند و من لباس هایی که دو روز روی بند گذاشته بودمو جمع کردم و انداختم جلوی عطا تا تاشون کنه بذاره تو کشو
_بین همونا نیست؟
_نه
_حالا تو اینهمه لباس سفید داری ،گیر دادی به اونی که نیست؟
_گرون خریده بودمش.
لعنتی حالا که فکرشو میکنم ، میبینم خودشم نخریده بود ، منه خاک برسر خریده بودم
_چند خریده بودم؟
_آهان آره تو خریده بودی...صدو شصت فکر کنم
نفسم یه لحظه بند اومد ! کاش حواسمو جمع میکردم
_برات چند تا اتو کردم ، همونارو بپوش
_اون کجاست!
با حرص مشتمو روی بالش زدم
_عطا ، خب فکر کن از اولم نداشتیش
ابروش بالا رفت و چشماش ریز شد ، خنده ام گرفت از قیافش
_خرابکاری کردی ساغر؟
بالش و روی پام گذاشتم و دهن ِ گشادمو پشت بالش مخفی کردم
آخرین لباسشو توی کشو گذاشت و اومد روی تخت نشست
_رنگ رزی راه انداختی درسته؟
پلک هامو باز و بسته کردم و بالش و کامل روی صورتم گذاشتم.
صدای خنده هام با اون بالش گنده و فشاری که عطا روش میاورد ، بم شد.
_تلافی میکنم ساغر ، این لباس خواب های سفید و کرمتو میندازم با لباس های مشکی تو ماشین ، اون لباس خواب قرمزتم با لباس های خوندم میندازم تو وایتکس
بالش و از روی سرم برداشت.صورتش سرخ شده بود ، بنده خدا چقدر لباسشو دوست داشت

@romangram_com