#دلهره_پارت_318
_یعنی میخوایید همینجوری بمونید؟
شونه هاشو بالا انداخت و چتری های کوتاهشو زیر شالش فرستاد
_سهراب سخت گیر بود ، بدترم شده ، میگه نباید سرکار بری ، رفت و آمدت باید زیر نظر خودم باشه
_وای ، قبلا هم که همین بود
_قبلا همین بود ولی فقط حرفشو میزد ، بعضی وقتا که بدعنق میشد پیله میکرد ولی این سال های طلاق ، فکر میکنم بدترشم کرده.
_حیفه این روزایی نیست که از دست دادین؟
با لبخندی که روی لبش بود و قشنگ ترش میکرد ، نگاهی به سهراب انداخت و نفس عمیقی کشید
_اون روزا حیف نبود ، حرفمو پس میگیرم ، واقعا حیف تو با این داداشی که من دارم زندگی کنی.
یهو با صدای بلند زد زیر خنده و یکی ام زد پس سرم
_چجوری دلت میاد
مطمئن بودم این حرفا به گوش سهراب میرسید ، خوشحال میشد ولی دیگه تصمیم گرفته بودم تا خودش اقدامی نکنه برای آشتی من خودمو کاسه ی داغ تر از آش نکنم.
_خانوما چایی بیارم؟
من جای عطا بلند شدم
_خودم میریزم
چشمکی بهم زد و باهام تا آشپزخونه اومد.
_تو از صبح کار کردی ، بذار حداقل جلوی مهمونا وانمود کنم خودم همه کارهارو کردم.
سینی چایی و ازم گرفت و کنار سماور وایسادم تا چایی بریزه
_عطا
_جانم؟
_میگم...
لب هامو روی هم فشار دادم و جلوی خودمو نگه داشتم تا حرفی نزنم.فردا بالاخره معلوم میشد که چه بلایی سر زندگیمون می اومد
_نگران هیچی نباش ، هراتفاقی بیفته من کنارتم ، از چی میترسی؟
به یقه ی لباسش دست کشیدم
_میترسم تنها شم
همون موقع که دستشو زیر چونه ام گذاشت تا سرمو بلند کنه سهراب ِ بیشعور اومد توی آشپزخونه!
_با اجازه من برای خودم چایی بریزم!
بعدم یه تنه به عطا زد و هردومون عقب رفتیم تا سهراب چایی بریزه
@romangram_com