#دلهره_پارت_317

_چجوری نفهمیدی حامله ای ، شکم ِ تو قبلا اینجوری بود؟
تکونی به فکم دادم و گفتم
_به خدا منم یه هفتست میدونم ، فکر میکردم چاق شدم خب!
سرشو به چپ و راست تکون داد و پایین مبل کنارم نشست ، توی چشماش رگه های قرمز بود و مژه هاشم یکم خیس بود...یعنی برای من گریه کرده بود؟
_از یه دکتر برات وقت گرفتم ، راضی نمیشد ولی بالاخره وقت داد ، پس فردا میریم پیشش ، به حرف یه دکترنباید اعتماد کرد
_پیش یه دکتر نرفتما ، چند جا رفتم گفت که...
_تا خودم نباشم خیالم راحت نمیشه.تو لابد پیش هر دکتری که رفتی، حرف ِ دکتر قبلیتو بهشون گفتی اونام به جای فکر کردن و آزمایش نوشتن ، همون حرفو تایید کردن.
اه...راست میگفتا ، من هرجا رفتم ، نظر دکتر ِ اولی و بهشون گفتم ، اونام به آزمایش های من یه نگاهی انداختن و گفتم تا هفته ی هفتم منتظر بمون!
با سر و صدایی که سهراب توی آشپزخونه راه انداخته بود ، نیم نگاهی به اون سمت انداخت و صورتشو نزدیکم آورد
_سهراب امروز پیشت مونده؟
پلکم و باز و بسته کردم ، دستشو روی دستم گذاشت و گفت
_از فردا خودم میمونم ، مرد جماعت حوصله سربره! به آقا عطا میگم توام به سهراب بگو ، نمیخواد پیشت بمونن من مرخصی گرفتم.
با ناراحتی اما رضایت سرمو تکون دادم و دستامو برای بغل کردنش باز کردم
_بغلم کن
خندید و دو زانو نشست تا بغلم کنه....واقعا بعضی وقتا فقط بغل جواب میداد!
موندن مهتا پیشم ، خیلی خوبی داشت ، کمتر میذاشت فکرم بره سمت ِ فکرایی که این چند وقت مثل خوره به جونم افتاده بود.برای هر روزمون یه برنامه ای داشت ، از پیاده روی و پارک رفتن بگیر تا پاساژ گردی ، حتی مهمونیم میرفتیم و عطا که میرسید من و خسته و کوفته تحویلش میداد ، فکر و ذهنم خیلی آروم تر از قبل شده بود ، یکم از ترس هام کم شده بود و میتونستم وقتی عطا میرسه خونه باهاش بگم و بخندم و خستگیشو در کنم.
پیش دکتری هم که وقت گرفته بود رفتیم ، همون حرفارو زد! حرف هایی که دیگه برای من عادت شده بود.
مهتا مدام توی اینترنت سرچ میکرد تا ببینه کسی علائم شبیه منو داشته یا اینکه احیانا چه دلیلی ممکنه وجود داشته باشه که من هفته ی هفتم به مشکل بخورم.دست بردار نبود...
آخر هفته عطا بردتم بیمارستان و آزمایش هایی که دکترم برام نوشته بود و دادم.
جوابش یکشنبه آماده میشد و من شب قبلش به خاطر زحمتی که این مدت به سه تاشون داده بودم یه مهمونی خودمونی گرفتم.
بشقاب میوه رو از عطا گرفتم و همینطور که با مهتا مشغول حرف زدن بودیم ، پرتقال ِ آبداری و توی دهنم گذاشتم.
هیچکس یا عین ِ خیالش نبود یا به روی خودش نمیاورد که فردا قراره چه اتفاقی بیفته.
سهراب و عطا از وقتی اومده بودند ، با هم یا مشغول ِ کری خونی فوتبال بودن یا درباره ی قیمت ِ فروش محصولات شرکتی که کار میکردند حرف میزدند ، یعنی حرف ِ همه چیز و همه کس بود الا من...
مهتا هم همینطور...از خانواده ی پدرش گفت که چند وقت پیش بهشون سر زده بود و از محیط کارش که داره خستش میکنه و دلش میخواد دیگه سرکار نره.
از یه طرف ناراحت بودم از این بی توجهی که نشون میدادند ، از یه طرفم خوشحال بودم که کسی به روم نمیاره ممکنه چه بلایی سر زندگیم بیاد.
_با سهراب دیگه درباره ی خودتون حرف نزدید؟
_نه...

@romangram_com