#دلهره_پارت_316
_آره سهراب خان ، یک ساعت و چهل و پنـــ...
با صدای زنگ در ، نگاه هردومون رفت سمت ِ آیفون...یه قدم که سمتش برداشتم با دیدن قیافه ی درهم و عصبانی مهتا همون یه قدم و عقب اومدم
_وای مهتاست ، الان میکشتم
اومد و پشت سرم وایساد
_مگه بهش زنگ زدی
_آره! خودت گفتی
_اوه چه عصبانیم هست
با آرنجم کوبیدم توی شکمش
_خدا لعنتت کنه ، تو گفتی
با خنده شروع کرد به مرتب کردن موهاشو دکمه ی آیفون و زد
به خنده ی موزیانه اش اَهی گفتم و دوییدم سمت مبل ، با اینکه بهترین دفاع حمله است ، ولی ایندفعه باید خودمو به مظلومیت میزدم ، همین سهراب اگر منو در حالت غش و روی تخت بیمارستان نمیدید که بابت این پنهون کاری زنده ام نمیذاشت.
_تو چرا رفتی اون زیر؟
چند بار زدم به لپ هام و بعدم پیشونیم.لحافم تا بیخ گلوم کشیدم بالا
_سهراب بگو ، ساغر حال نداره هی میخوابه هی دوباره بیدار میشه.باشه؟
با خنده یکی توی سرم زد و رفت سمت در
_خدا شفات بده.
با اولین ضربه ای که مهتا به در زد ، سهراب درو باز کرد.پشت تلفن به مهتا نگفته بودم که امروز سهراب پیشم میمونه.
_سلام!
سهراب جواب سلامشو مثل مهتا سرد و خشک داد و من فاتحه ی خودمو خوندم!
_چه عجب نگران خواهرت شدی! لطف کردی
بوت های بلندشو آورد تو و تا سرشو چرخوند منو ببینه ، کلمو بردم زیر لحاف...
منتظر جوابی از طرف سهراب بودم که یهو کل لحافی که روی هیکلم بود برداشته شد و با چشم های گرد و متعجبم زل زدم به صورت ِ مهتا!
_ببخشید!
صحنه وحشتناک تر از این برای یه زنه حامله وجود داشت؟
سهراب و مهتا هردو بالای سرم دست به کمر ایستاده بودند
_الان به من میگی؟ الان؟
خم شد و دستشو گذاشت روی شکمم، بدنمو تا جایی که میشد منقبض کردم و سهراب رفت سمت آشپزخونه.
@romangram_com