#دلهره_پارت_314
_زشت نیست لطفی که کردی و به رو بیاری؟
_نه ، الان به این چیزا نمیخوام فکر کنم
سرمو ب*و*سید و قلقلک آرومی به پهلوم داد که باعث شد بیشتر خودمو بهش بچسبونم.
_ببخشید که از وقتی اومدم تو زندگیت، دارم اذیتت میکنم!
با یه فشار کوچیکش هردومون و روی تخت افتادیم ، با ب*و*س کردن شونه و گردنم به جای اینکه وسوسه ام کنه به خنده ام مینداخت
_بترکی عطا ، اذیتم نکن.
سرشو عقب برد و با چشم های خوابالودش نگاهم کرد
_اهان ، پس معنی اذیت کردن و میفهمی! اونی که از اول اذیت کرده منم ، نه تو...
صورتشو خم کرد تا لبمو بب*و*سه که سرمو چرخوندم سمت ِ دیگه ای
_عطا ، به حرفم یه دقیقه گوش کن ، تو باید پول پس انداز کنی ، ما از فردای خودمون و این فسقل خبر نداریم ، شاید به دوا درمون احتیاج داشته باشم...تو روت میشه از کسی پول قرض کنی؟
پیشونیش و روی قلبم فشار داد و نفسم گرفت
_عطا...
چرخید و طاق باز روی تخت دراز کشید
_خدایا...خدایا...
تا خواست ادامه ی حرفشو بگه ، دستمو زیر سرم گذاشتم و به پهلو شدم
_چرا این دخترو سر راه عطا گذاشتی؟
ساعد دستشو روی چشماش گذاشت و به عربی یه چیزی و خوند که نشنیده بودم
_دعا بود؟
گوشه ی لبش خندید
_آره
_به خدا من برات دعا نگرفتم که عاشقم بشیا ، خودت گفتی توی یه نگاه از من خوشت اومد ، اصلا عاقبت ِ چشم چرونی همینه
خنده هاش میدونست دوای درد ِ منی باشه که دلم هیچ جوره آروم نمیگرفت.شنیده بودم که زن نباید خودشو دست کم بگیره و مدام به شوهرش بگه من از تو کمترم ،حتی اگر لوس بازیم باشه توی ذهن شوهر ِ آدم تاثیر میذاره و کم کم هوا ورش میداره که خودش خیلی بهتر از زنشه...اما در مورد من و عطا...این لوس بازی نبود .
هرچقدر عطارو التماس کردم و صبحم قسمش دادم بازم موند خونه ، من که عذاب و سختی عارف و برای یلدا دیده بودم اصلا دلم نمیخواست عطا هم بهش سخت بگذره ، دیروز یه اتفاق بود اونم به خاطر اینکه از صبح هرچی میخوردم و بالا میاوردم ، کم پیش می اومد حالم اینقدر بد بشه.اما همونم باعث شد که عطا نگران بشه و بمونه پیشم.
حالا از حق نگذریم من که از خدام بود عطا اینجوری کنارم بمونه ودم به دقیقه با حرفاش بهم دلداری بده و محبت کنه ، ولی خب از یه طرفم نگران کم شدن حقوقش بودم.
نهار و باهم جلوی تلوزیون خوردیم ، یه فیلم طنز از مغازه خریده بود که باهم دیدیم ،بعد از ظهرم روی مبل خوابم برد ...روزهای کسل کننده ای که کپ ِ هم شده بودند و از سر و کولش کسالت میبارید
فرداش که سهراب اومد پیشم ، مخمو زد تا راضیم کنه که به مهتا بگم چی شده...هزارتا بهونه جور کرد که هیچکدومشم قبول نداشتما ، اما به خاطر ِ این که این دو تا مرخصی نگیرن و نمونن ور ِ دلم قبول کردم.
بعد از راضی کردنم به مناسبت ِ خوشحالیش غذارو از بیرون گرفت و باهم کباب خوردیم.
@romangram_com