#دلهره_پارت_313
سهراب نوچی کرد و به بشقاب غذام اشاره کرد
_بخور جون بگیری
_جوون...؟ تو بگو ببینم چیکار کردی؟
_هیچی بابا ، یه روز رفتیم حرف زدیم همین!
نفسمو با ناراحتی بیرون دادم
_تا گوساله گاو شود ، دل ِ صاحبش آب شود!
ضرب المثلی که گفتم اونقدر به مذاق عطا خوش اومد که غذا خوردن ول کنه و با صدای بلند بخنده.سهرابم جلوی خودش و گرفت ولی با دیدن خنده های عطا و ب*و*سه ای که روی پیشونیم زد ، بد و بیراهی به جفتمون گفت و خندید.
**********************
_عطا چرا میخوای فردا نری سرکار ، به خدا من...
لباس هارو از توی ماشین لباس شویی درآورده بود و روی بند مینداخت
_نه میمونم ، پس فردام سهراب میاد ، قرار شد یه روز درمیون این هفته رو مرخصی بگیریم.
با ناراحتی تکیه دادم به تاج تخت و پامو روی پام انداختم
_نکنید اینکارو ، من ناراحت میشم ، خب میرم خونه مامان مولود یا مونس ، عصرام تو بیا دنبالم
_نمیخواد بری ، از استرس حالت تهوع میگیری بعد اونجا حالت بد میشه همه میفهمن!
لباس زیرم که ست بود با خنده روی بند گذاشت
_این رنگ به تو خیلی میاد
به خنده های موزیانه اش اخم کردم و مشت زدم روی بالشم
_عطا شوخیو بذار کنار ، قول میدم دیگه فکر هیکلم نباشم و وعده های غذاییمو کامل بخورم.جون ِساغر مرخصی نگیر
عصبانی شد و لباس بعدی و با زور ِ بیشتری تکوند
_نمیتونم سرکار تمرکز کنم...
_عزیزم هسته ی اتم که نمیشکافی ، چهارتا حساب کتابه
_اتفاقا یه صفر جلوی این حساب کتاب اشتباه بشه از جیب خودم باید بدم.
با ناراحت بالش و فرق سرم کوبیدم ، نه یه بار ، چند بار...
_نکن ساغر
بالشم و گرفت و کشیدتم توی بغلم
روز در سال میتونیم مرخصی با حقوق بگیریم ، سهراب گفت فردا نامه میزنه و در خواست میکنه این هفته رو با حقوق حساب کنن ، به بچه های اتاقم پیام میدم و بهشون یادآور میکنم که توی شرایط مشابه من یه کلامم اعتراض نکردم!
با ناراحتی نفسمو بیرون دادم
@romangram_com