#دلهره_پارت_312
سهراب کنارم نشست و دستشو دور کمرم گذاشت
_خواهر خوشگلم بکشم برات؟
با خوشحالی گونه اشو ب*و*سیدم ، چقدر خوب بود آدما حواسشون و بیشتر بهم میدادن ، منی که عادت داشتم به محبت همیشگیشون ، یهو یه شبه منو یادشون رفت!
_ساغر کجایی؟
لبخند زدم و سهراب محکم لپمو کشید
_برنج زیاد بکش ، گشنمه!
سهراب با خنده دو تا کفگیر برنج برام ریخت و با آوردن خورشت یه نفس عمیق کشیدم...از صبح ِ زود این قورمه رو بار گذاشته بودم.
چند خورشت ریختم روی برنجم و قبل پسرها مشغول خوردن شدم.با اینکه استرس داشتم یه وقت حالم بدبشه وسط غذا خوردن اما انگار که این فسقلم دلش به حالم سوخته بود و مراعات میکرد.
_خیلی خوشمزست ،
با دهن پر به عطا گفتم
_از صبح گذاشتم ، قشنگ جا افتاده ، نوش جونت قربونت برم.
عطا با خنده به سهراب نگاه کرد و گفت
_شما هم بفرمایید!
سهراب تک خنده ای زد
_خیلی پرو شدی عطا...دارم برات
فکر کردم شاید چون عطا درباره ی بارداریم به سهراب نگفته دلخور شده.
_سهراب به دل نگیر من راضی نیستم کسی بفهمه ، عطا بی تقصیره
سهراب ظرف سالادشو که فقط با چند قاشق خالیش کرده بود ، دوباره پر کرد و گفت
_اون که به کنار ، جدیدا پشتمو خالی میکنه! انگار نه انگار رفیق ماست!
به عطا نگاه کردم که سرشو به بالا تکون داد
_من طرف حقانیتم ، تو خستم کردی بگم به ساغر؟
سهراب یهو غذا تو گلوش پرید و بعد چند تا سرفه و کر کردن گوش ِ من و فسقل گفت
_نه تو رو خدا ، به خاطر خودش نگو
حس فضولی بیخ گلوم و گرفت
_چی شده؟ با مهتا حرفی زده؟
سهراب به پیشونیش زد و عطا بلند خندید
_پس با مهتا حرف زده! گند زدی نه؟
@romangram_com