#دلهره_پارت_311
رو کردم سمت سهراب و انگشت اشاره ی دستی که بهش سرم وصل بود و تکون دادم
_به خداوندی خدا ، اگر بفهمم به کسی گفتی ، حتی به مهتا ،دیگه اسمتم نمیارم ، سهراب حرفمو جدی بگیر
دستاشو بالا آورد و گفت
_تسلیم ، همسر محترم بیرون یقه ام و گرفت و تک تک این جمله هارو بهم دیکته کرد ، نمیگم به کسی...
به حرف مرد جماعت نمیشد اعتماد کرد ، ولی در حال حاضر اتفاقی که افتاده بود همه چی رو لو داده بود ، باید به عطا میگفتم از این به بعد مهمون ناخونده راه نده یا مهمونی که از قبل هماهنگ نکرده!
توی همین فکرا بودم که عطا سیب و به لبم چسبوند ، به خستگی صورتش نگاه کردم و خواستم حرف بزنم که به محض باز شدن دهنم ، سیب و چپوند توی دهنم
_منم گشنمه...
یاد قورمه سبزی افتادم که از صبح بار گذاشته بودم ، دل خودمم ضعف رفت ، با دهن پر رو به عطا گفتم
_عطا بریم خونه دیگه ، من خوبم
سهراب رفت و برای خودش یه کمپوت برداشت اونقدرم خوش اشتها بود که آناناس انتخاب کرده بود
_دکترت گفته باید سرمت تموم بشه
عطا سیب دیگه ای از توی ظرف کمپوت برداشت و سمتم گرفت
_بمیرم الهی عطا...چقدر خسته ای ،
خندید و ابروهاشو بالا انداخت تا چشم های قد ِ نخود شده اش و درشت کنه
_خسته نیستم ، خداروشکر رفع بلا شد ، باید بیشتر صدقه بندازیم ، صبح داشتم میرفتم ، خودم چشمت زدم
سهراب پشتشو کرد به هردومون و رفت سمت ِ پنجره ، اون وسطام یه جمله ای شبیه این گفت "حال آدمو بهم میزنن"
روی صندلی میز نهار خوری نشسته بودم و وُلِک و لُلِک توی آشپزخونه دور خودشون میپچرخیدن ، مثلا از وقتی که رسیده بودیم خونه ، عطا و سهراب مراقبم بودند و نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم.
بی حوصله دستی به شکمم کشیدم ، با لباس گشادی که عطا توی اتاق تنم کرد ، اصلا برامدگی شکمم مشخص نبود.اگه پرستار لعنتی جلوی دهنش و میگرفت لو نمیرفتیم!
_وای خدا ، مُردم از گشنگی پس چی شد این غذا!
سهراب با عجله برنج هارو توی دیس میکشید و عطا در کمال آرامش سالاد خیار و گوجه درست میکرد
_شوهرتو نمیشناسی چقدر آروم کار میکنه؟!
کف دستامو دو طرف سرم گذاشتم و نگاه کردم به عطا که میخندید
_بچم همیشه با دقت کاراشو انجام میده ، تو یکم یاد بگیر!
سهراب سری تکون داد و دیس برنج و آورد سمت میز
_باشه ، تو از همون اولم شوهرندیده بودی! منو یه شبه فروختی
عطا هم خودشو رسوند و ظرف خیار و گوجه رو گذاشت وسط میز و دستشو روی شونه ی سهراب گذاشت
_بشین من بقیشو میارم
@romangram_com