#دلهره_پارت_310
_تو اینجا چیکار میکنی؟
عطا سرشو بلند کرد و دسته گلی که گرفته بود و روی میز ِ فلزی گذاشت
سهراب عین ِ برج زهرمار بود ، به لحظه یاد خبری افتادم که نباید میفهمید!
_با عطا غروبی که اومدیم خونه دیدم حالت بد شده ، قرارمون این نبود ساغر خانوم
عطا که رفته بود سمت یخچال با ساندیس و کمپوت برگشت
_ول کن سهراب.گفتم که شرایط ساغرو ، الانم فکر کن که هیچی نمیدونی!
پس سهراب فهمیده بود؟ وای اگر به گوش بقیه میرسوند ، اصلا...بچم زندست؟
_عطا؟ بچم طوریش شده؟
سرشو تکون داد و کمکم کرد تا بشینم
_نه فشارت افتاده بوده دکتر گفت باید وعده های غذاییتو درست مصرف کنی ، استرس و نگرانی هم برات خوب نیست.
چنگال کوچیکی و دستم داد ، من اما با بغض به صورت ِ خونسردش نگاه کردم
_چرا بهش گفتی؟
من زل زده بودم به عطا و عطا ، خیره شده بود به سهراب...
_نشد...
سهراب دستشو روی بازوم گذاشت و چونه ام و سمت ِ خودش برگردوند
_بی انصاف ، برادرتم! قرار نیست به کسی خبر بدم که چی شده و چی ممکنه بشه ولی حالا که فهمیدم میشه غصه اش و نخوری؟
اشکم سر خورد و افتاد پایین ، درست وقتی که سهراب بغلم کرد و صورتمو ب*و*سید...اتفاقا بدم نشده بود ، حالا میتونستم دلواپسی هامو بدون خجالت از عطا ، به سهراب بگم.اون برادرم بود ، اون که طلاقم نمیداد ، اونکه حسرت بچه این و اون و نمیخورد...اگه نیازیم به دوا درمون داشتم ، به جای عطا اون خرجم و میداد.اصلا چه خوبه برادر داشتن!!
_خجالت میکشم از عطا...
اونقدر آروم و زمزمه وار دم گوشش گفتم که یه وقت عطا نشنوه و دلخور بشه
پشتمو نوازش کرد و با خنده دم گوشم زمزمه کرد
_دوست داره
با خنده صورتشو کنار صورتم گذاشت و رو به عطا گفت
_ساغر خودش هم زنه هم بچه ، بچه میخواستین چیکار؟
با ناراحتی به شونه ی عطا زدم و ازش فاصله گرفتم
_هیچکدومتون منو درک نمیکنید ، نه منو ها ، هیچ زنی رو...برای درک یه زن فقط باید زن بود
سهراب نشست روی صندلی و دستشو زیر چونه اش گذاشت ، عطا هم با خنده روی تخت نشست و چنگال و توی کمپوت سیب زد و سمتم گرفت
_حق با توئه ساغر جان ، سهراب نمیفهمه!
@romangram_com