#دلهره_پارت_308
دستپاچه شده بودم و این طرف و اون طرف میرفتم تا یکی از پرستارها دستور داد تا تخت بیارن ، سهراب ساغر و روی تخت گذاشت و هر دو دنبال ِ پرستار و مردی که تخت و هدایت میکرد ، راه افتادیم.
_چی شده؟
بغضم و قورت میدادم که سهراب نفس بلندی کشید و تند و سریع گفت
_رسیدیم خونه دیدیم کف آشپزخونه افتاده ، همین، اصلا نمیدونم چه وقته بیهوشه یا چی شده...
_مریضی خاصی دارن؟ مثل فشار ، یا قند یا...
من جای سهراب جواب دادم
_هیچکدوم ، سابقه نداشته
پرستار سری تکون دادو تخت و داخل یه اتاق ِ شیش تخته بردن.
به من و سهراب اجازه ورود ندادن ولی از پشت ِ در و شیشه ی کوچیکش دو سه نفری که روپوش سفید داشتند بالای سر ِ ساغر رفتند.
کف هر دو دستم و روی صورتم کشیدم.
_خاک بر سر ِ من!
عقب عقب رفتم و روی صندلی خودم و انداختم ، سهراب نگاهشو از اتاق گرفت
_ایشالا که چیزی نیست ، شاید فشارش افتاده باشه
سرمای تن ِ ساغر به تنم سرایت کرده بود ، دستمو روی چشمام گذاشتم ...
بعد چند دقیقه پرستار بیرون اومد و اطلاعات ِ ساغر و ازمون پرسید
_خانومتون باردار که نیستن؟
دستای سردم و توی جیب شلوارم بردم و لب هامو روی هم فشار دادم.الان وقت ِ پنهون کاری نبود
_توی هفته ی شیشمه!!!
چرخش سهرابی که پشت در ایستاده بود و به خواهرش نگه میکرد ، چشمامو برای لحظه ای روی هم گذاشت.
_باشه منتظر بمونید ، به احتمال زیاد فشارشون پایین افتاده ، رژیم درمانی خاصی دارن
سرمو به چپ و راست تکون دادم و پرستار با لبخند ازم دور شد.
_تو چی گفتی عطا؟ ساغر شیش هفته اس که بارداره و شما حرفی نزدین؟ برای چی؟
سرم داشت از درد منفجر میشد ، دستی پشت گردنم کشیدم و با اضطرابی که صدامو میلرزوند حقیقت و گفتم
_ساغر ممکنه که نتونه این بچه رو نگه داره ، منم یه هفته است فهمیدم! البته ساغرم همینطور ، اما چون به موندن بچه امیدی نداشت گفت نمیخواد هیچکس از خانواده هامون با خبر بشه ، الانم ازت خواهش میکنم که این حرف و بین خودمون نگه داری ، ساغر و که میشناسی سهراب!
چند قدم سمت ِ اتاق رفت و دوباره برگشت
_چرا نمیتونه بچشو نگه داره؟
شونه هامو بالا انداختم و نشستم روی صندلی ، بلافاصله کنارم نشست
@romangram_com