#دلهره_پارت_307
همینکه دستگیره در ِ اتاقو پایین کشیدم و ساغر و صدا زدم ، "واای"گفتن ِ سهراب به هول از اتاق بیرونم کشید و دوییدم سمت ِ آشپزخونه ای که صدای "ساغر"گفتن ِ سهراب ازش می اومد....
ساغر افتاده بود کف زمین و سهراب سرشو بلند کرده بود و توی بغلش گرفته بود ، مات و مبهوت به صورت ِ رنگ پریده ی ساغر نگاه میکردم و رد ِ خونی که روی پیشونیش خشک شده بود.
_ساغر ...ساغر...
جلوتر رفتم و کنارش زانو زدم ، بازوی ساغر و توی دستم گرفتم ، سردبود بدنش...
هرچقدر ضربه های سهراب به صورت ِ ساغر محکم تر میشد ، انگار به منم سیلی میزد ،به خودم اومدم و دستامو زیر کمر و پای ساغر بردم ، بلندش کردم و دوییدم سمت ِ در
_عطا اونجوری نبرش ، صبر کن ، لباساش..
جلوی دری که نیمه باز بود ایستادم ، به قفسه ی سینه اش نگاه کردم ، چشمام تار میدید و بالا و پایین شدن ِ قفسه ی سینه اش و نمیدیدم.
_بیا عطا ، بذارش رو تخت
برگشتم سمت ِ سهراب ، سر و وضعش بهتر از من نبود ،
اشاره کرد به مبل و ساغر و روی مبل خوابوندم.لباس خوابش بلند بود ، مانتو رو هر دو کمک کردیم تا تنش کنم و بعد شالی که سهراب آورده بود و روی سرش انداختم و دوباره بغلش کردم.
پله هارو تند پایین میرفتم که سهراب در خونه رو بست
_دفترچه بیمه اش و برنمیداری؟
_ول کن سهراب...
بدن ِ سرد ِ ساغر و به تنم فشار میدادم و از پله ها پایین می اومدم.
در ماشین و سهراب باز نگه داشت ، ساغر و روی صندلی ِ عقب ماشین خوابوندم و آروم به صورتش زدم
_ساغر جان...خانومم...عزیزدلم...
صدام میلرزید ، با صدای باز شدن در ماشین و بعدم بسته شدنش ، نگاهم از صورت ِ ساغر گرفتم
_من رانندگی میکنم عطا ، بشین
زانوهای ساغر و کمی تا کردم تا در بسته بشه و سوار ماشین شدم.
تمام مسیر نگاهم به ساغر بود و دستش توی دستم ،
_سرده تنش...
_الان میرسیم
دندون هامو روی هم فشار دادم و بغضم و توی سینه نگه داشتم
_از پیشونیش داره خون میاد ، به کجا خورده؟
خم شدم سمت ِ صندلی عقب و دستم و روی قلب ِ ساغر گذاشتم.تپش هاشو میتونستم احساس کنم
با توقف ماشین پیشونیم و به صندلی فشار دادم...باید به خودم مسلط میشدم
سهراب در ماشین و بست و پیاده شدم ، ساغر و بغل کرد و از در ِ اورژانس داخل شدیم.
@romangram_com