#دلهره_پارت_306
_ای بابا ، تو ام که جدیدا هرچی من میگم بدترش میکنی ، از ساغر دستور میگیری؟
به خنده افتادم ، سهراب خوب ساغرو میشناخت
_تو مثل بچه ها شدی سهراب ، از یه طرف میگی پیف پیف بو میده از یه طرفم ، دوست داری بقیه تو رو به طرف نزدیک کنن ، من که زن نیستم ولی با همین شناختی که به لطف ساغر پیدا کردم ، میدونم عشق و علاقه ای که به لطف زَر و زور بقیه بدست بیارن براشون ارزشش خیلی پایینتره تا وقتی خود ِ طرف ابراز علاقه کنه...یه چیزیو نمیخواستم بهت بگم ولی...حالا که بیخودی داری دست دست میکنی و رو مخم میری بهت میگم ، مهتا خانوم توی این شرکت جدید یه خواستگار پر و پا قرص پیدا کرده! از تو ام خیلی آدم حسابی تره!
سهراب به پهلو شد و با اخم نگاهم کرد
_دست شما درد نکنه!
پاهاش شروع کرد به ضرب زدن
_اون خانومه هست توی بخش فروش ، فکر کنم اون هیچیش رو مخت نباشه ، میخوای قید ِ مهتا خانوم و بزن!
مشت محکمش روی بازوم خورد و از خنده منفجر شدم.
_خیرسرت رفیق ِ منی ، مرتیکه!
پیچیدم توی خیابون اصلی و با خنده به صورت ِ سرخش سر سری نگاه کردم
_حقته ، خیلی پرویی...یعنی مظلومیت ساغر یه درصدش تو وجود تو بود ،مشکلت تا الان حل شده بود
_ساغر مظلومه؟؟
_درباره ی زن ِ من لحن ِ حرف زدنتم باید درست باشه!
_مرتیکه ی عوضی...
سرمو از شیشه بیرون بردم تا نتونه یقه ام و بگیره ،
_نکن پشت فرمونم
خنده هام بیشتر عصبانیش میکرد ولی واقعا خنده های منم از روی عصبانیت بود! سهراب دیگه شورشو درآورده بود.
جلوی در ماشین و پارک کردم و هر دو پیاده شدیم ، امیدوار بودم ساغر پیاممو خونده باشه ،
شاید به خاطر حساسیت های خودش بود که منم احساس میکردم شکمش بزرگ شده و با یه دقت میشه فهمید که حاملست.
_ساغر خونست؟
به در زدم و کفشمو درآوردم
_آره یه ساعت پیش حرف زدم
_پس چرا باز نمیکنه
محکم تر به در زدم ،
_مگه کلید نداری؟
پوفی کشیدم و از توی جیبم کلید و پیدا کردم ، نکنه طوریش شده باشه؟
دروباز کردم و جلوتر از سهراب داخل رفتم ، ساغرو با صدای بلند صدا زدم ،
@romangram_com