#دلهره_پارت_305
_ببخشید خب
بازهم حرفی نزدم ، تا اینکه کف دستشو توی یه لحظه روی زانو و زیر مشت دستم جا داد، مشت محکمم روی دستش خورد.
دستم بی حرکت ، روی هوا موند ، با اخم به صورتش نگاه کردم
قبل اینکه حرفی بزنم ، خودشو توی بغلم انداخت و محکم دست هاشو دور کمرم پیچید
شاید چند بار نفس کشیدن لابه لای موهای خوش عطرش ، میتونست آرومم کنه.
****
توی این یه هفته ، سعی کردم حواسمو به ساغر بدم ، اما تماس های مدامم به ساغر توی ساعات اداری باعث شده بود سهراب شک کنه ، چند بار سوال پیچم کرد ، دروغ که نگفتم اما حرفیم از حقیقت نزدم.
اما ساغرم بهم گفت که سهراب باهاش تماس گرفته و چند بار حال و احوالشو پرسیده.
کتمو از پشت صندلی برداشتم و در حالی که آخرین پیام ساغرو میخوندم ، بلند گفتم
_خدافظ همگی
یکی دو تا از همکارها غز زدند که چرا باید زودتر بری و کار بقیه لنگ تو بمونه ، اما اهمیتی به حرفاشون ندادم چون هرکدومشون یادشون رفته بود سال های پیش من جای اون ها بودم به جاشون ساعت های اضافه ای موندم.
_عطا...
جلوی آسانسور ایستادم وبرگشتم سمت ِ سهراب که کاپشنشو تنش میکرد
_منم میام خونتون
با تعجب اخم روی پیشونیم نشست ولی قبل اینکه چیزی بگم پرسید
_مزاحم که نیستم؟
سری تکون دادم و توی ذهنم دنبال ِ پیدا کردن راهی برای خبر دادن به ساغر میگشتم
_نه ، مراحمی خونه خودته
هر دو سوار آسانسور شدیم و باهم درباره ی کارهای امروز حرف زدیم ، فقط فرصت شد وقتی که سهراب درگیر ِ بستن ِ کمربندش بود به ساغر پیام بدم که امشب مهمون داریم...
_به ساغر گفتی دیروز مهتارو دیدم؟
حواسم به ترافیک ِ رو به روم بود که نگاهش کردم و گفتم
_نه ، میخواستم بگم ولی یادم نبود که خودت راضی هستی یا نه ، حالا چطور شد؟ خوب بود؟
_نه! من و مهتا مثل آب و آتیشیم ، میرسیم بهم پووف
به حرکت دستش خندیدم و با باز شدن ِ مسیر به سرعتم اضافه کردم.
_مرد ِ حسابی تو کوتاه بیا ، میخوای همه چی از نو شروع بشه یا نه؟
_مهتا یه اخلاقی داره که رو مخمه!
_بعد طلاقتون میگشتی یکی و پیدا میکردی که اخلاقش رو مخت نباشه!
@romangram_com