#دلهره_پارت_300
با اخم نگاهمو از مسیری که اون مرد میرفت گرفتم و کنار ساغر راه افتادم
_لحظه ی عاشقونمونو خراب کرد!!
ساغر چادرشو جلوی دهنش گرفت و خندید
_آره واقعا ، تازه داشتم حرفاتو باور میکردم
شاکی اما با خنده نگاهش کردم و گفتم
_ای بی انصاف ، مگه آدم میتونه جایی به این مقدسی دروغ بگه؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت
_به مرد جماعت نمیشه اعتماد کرد ، توام دو سه شبه به حاجتت نرسیدی برای همین عاشقانه حرف میزنی
حالا که از امام زاده بیرون اومده بودیم میشد بدون مشکل بلند خندید...
_خیلی بددلی ساغر...خیلی
بازوشو از دستم بیرون کشید و در حالی که خودشو کنترل میکرد تا نخنده گفت
_نخیر ، من تو رو میشناسم ، حالا االان از امام زاده میاییم نمیخوام با رسم شکل بهت توضیح بدم!
نزدیک ماشین که شدیم دستمو دور گردنش انداختم و گفتم
_بریم خونه چی؟ اونجا با رسم شکل امکانش نیست
وقتی قهقهه ی خنده ام و دید با حرص مشت ِ بی جونی به شکمم زد
_دیدی گفتم!!
در ماشینو براش باز نگه داشتم تا سوار بشه ، موقع نشستن روی صندلی چشم و ابرویی اومد و من با خنده در ماشین و بستم.
چقدر بد بود اینکه ساغر کوچکترین مخفی کاری ِ منو زود میفهمید.
وقتی رسیدیم ساعت از یک گذشته بود ، چایی گذاشتم و تکیه دادم به کابینت تا آب جوش بیاد.
با لباس خواب ِ عروسکی ِ بلندی که داشت اومد توی آشپزخونه و لیوانی شیر برداشت.
_عطا...
دستامو بغل کردم و نگاهش کردم
_جونم؟
به پهلو شد و دست به شکمش کشید
_میبینی ؟ داره تابلو میشه! تو همین دو هفته ام بیاد جلوتر ، میترسم همه بفهمن!
به برامدگی شکمش خیره شدم ، به نظرم حساسیت ِ بیش از حد به خرج میداد ، ساغر چون همیشه بدن ِ پُری داشت این یه ذره شکمم همیشه بود! حالا الانم یکم...
توی همین فکرا بودم که لباس ِ راسته اش و از پایین بالا کشید تا شکمشو بدون برآمدگی لباس نشونم بده ، ولی من با دیدن ِ صحنه ی رو به روم نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم...مخصوصا جلوی نفسمو که روی تنش زوم کرده بود
@romangram_com