#دلهره_پارت_301
_عطا چرا میخندی؟ بد شده ام؟
لباسشو زیر سینه اش جمع کرده بود ، به وضعیتش اشاره کردم و گفتم
_خانوم ، من نزده میر*ق*صم تو دیگه چرا کُنده به آتیش میزنی؟
با حرص لباسشو رها کرد و پایین کشید
_اه ، توام! فقط به فکر خودتی
کاملا حق داشت ، خیلی زود موضعم و تغییر دادم و روی صندلی نشستم
_ببین خانوم ِ قشنگم ، اتفاقا فکر میکنم که کسی بهت شک نکنه چون اگر این دو هفته مهمونی از راه برسه میتونی با پوشیدن لباس های گشاد ، برآمدگی شکمت و پنهون کنی ، بعدم ذهن خودتو درگیر مخفیکردن این قضیه نکن!
جلو اومد و درست چسبیده به پاهام ،ایستاد
_عطا خدا شاهده ، یه نفر فقط یه نفر بغیر از من و تو این ماجرا رو بفهمه ، دیگه نه من نه توها! فهمیدی؟
مکث کردم و به لپ های سرخش نگاه کردم
_عزیزم شاید یه اتفاقی بیفته و لازم باشه کسی بمونه پیشت...ما دوتا دوست ِ خوب داریم هم مهتا خانوم هم سهراب!
درجا یه طوری نشست روی پام که از ترس زانوهامو بهم فشار دادم و بدنم منقبض شد
_نه مهتا نه سهراب...ما هم زن و شوهر همیم هم دوست هم ، بغیر از من و تو کسی نباید بفهمه!
هر جمله اش و با تاکید و تایید گفت و بعد دو طرف ِ لپمو گرفت و محکم کشید
_درد این یادت بمونه!
با فرو رفتن ناخن های دستش روی پوست گونه ام "آخی"گفتم و مچ دستاشو گرفتم
_شکنجه گر...ساواکی...
خندید و قرمزی گونه هام و ب*و*سید
_الهی ساغر فدای تو بشه که رو حرفش حرف نمیاری!
خوب میدونستم داره از مهندسی معکوس استفاده میکنه تا با شرمنده کردنم ،جلوی هرگونه اشتباه و دهن لقی و ازم بگیره
_چشمات برق میزنه ساغر
لبمو کوتاه ب*و*سید و صورتشو عقب برد
_خدایی حیف تو نیست بابا نشی ، حالا من شاید برای مادر شدنم خیلی زود باشه چون عقل درست حسابی ندارم ، ولی تو چی...خدارو خوش میاد؟
با اخم بغلش کردم و لاله ی گوشش و ب*و*سیدم
_تو رو جون ِ هرکسی که دوست داری ، در مورد خودت اینطوری حرف نزن...به کی قسمت بدم؟
توی بغلم نفس عمیقی کشید و چونه اش و روی شونه ام گذاشت
_باشه ولی...
@romangram_com