#دلهره_پارت_298

عارف که مدل جدیدی سیبیل گذاشته بود ، تابی بهشون داد و گفت
_عیالم دوست داره
حواسم به نگاه ِ پرحسرت ساغر بود و حرف هایی که آروم و پچ پچ وار دم گوش مهرایین میگفت.چیزی گلوم و چنگ مینداخت که به شدت آزاردهنده بود.
پناه بردم به اتاق ِ نماز مامان مولود...
سرجانماز نشسته بود و قرآن میخوند ، پشت سرش نشستم و چشمامو بستم.
_منم دعا کن مامان ، پسر بدی شدم!
قرآنشو ب*و*سید و به سجده رفت ، چند لحظه بعد که سر بلند کرد با چشم هایی که نم اشک داشت ، دست به صورتم کشید
_نبینه مولود غم چشماتو...
دستشو ب*و*سیدم و کنار صورتم نگه داشتم
_گره افتاده تو زندگیم ، همشم تقصیر خودم بوده ، دعا کن برام حاج خانوم...
روسری گل دارش و پایین چشم هاش کشید
_دلشوره به جونم انداختی ،طوری شده ؟
لبخند زدم و پیشونیشو ب*و*سیدم
_نه قربونت برم ، فقط دعا کن طوری نشه!
نگرانی توی صورتش موج میزد ، صورتمو ب*و*سید و پشت شونه ام زد
_مادر قربون اون چشمات بره ، توکل به خدا ، خودش بهتر میدونه
بغلش کردم و سرم و روی شونه اش گذاشتم...حق با مامان مولود بود ، باید توکل میکردم به خدا...
******
از خونه مامان مولود که بیرون اومدیم ، به ساغر گفتم ه*و*س زیارت به سرم زده ، با اینکه چشماش خسته بود ولی خیلی زود خودش پیشنهاد داد که بریم امامزاده صالح...مسیر خلوت و با حرف زدنمون طی کردیم و وقتی رسیدیم ساغر چهارده تا نمکی که نذر داشت و از مغازه دار خرید و باهم داخل حیاط حرم بردیم.
قرارمون نیم ساعت زیارت بود من یکم درد و دلام با آقا طولانی شد و با چند دقیقه تاخیر بیرون اومدم ، ساغر توی سرما روی یه بلندی نشسته بود و زل زده بود به صحن مقدس...
یه طوری توی فکر بود که اصلا متوجه حضورم نشد ، تا زمانی که کنارش نشستم و شونه ام و به شونه اش چسبوندم
_اِ...اومدی؟
به لپ های سرخش نگاه کردم و لبخند زدم
_اصلا حواست نبود
مسیر نگاهش دوباره به سمت ِ صحن کشیده شد
_آدم میاد اینجا سبُک میشه ، یه حس خوبیه ، میدونی گرفتاری داری ، مشکل داری ، مریضی داری ، ولی وقتی پاتو میذاری توی حیاط ِ امام زاده و نگاه میندازی به صحن ، انگار یه آرامشی بهت میده که یادت میره همه چیرو...حالا نه اینکه یادت بره ها ، اتفاقا پسِ ذهنت مشکلاتت هست ، اما دلت قرص میشه ، میدونی نگفته خودش بهتر میدونه ، اینجا آدم امیدوار میشه به روزهای دیگش ، به فرداهایی که معلوم نیست چی پیش میاد
حرفای ساغر خیلی درست و به جا بود ، این تمام ِ حسی بود که من از اینجا اومدن میگرفتم.تمام ِ این سالها هر گرفتاری و مشکلی که برام پیش اومد ، وقتی پامو توی حیاط امام زاده میذاشتم یه خنکی ِ خوبی روی داغی دل و ذهنم ریخته میشد که قدم هام به جای ترسون و لرزون بودن ، محکم و پر اقتدار تر میشد.

@romangram_com