#دلهره_پارت_297

_پس بریم خونه ی مامان مولود؟
از این چرخش صد و هشتاد درجه ایش خنده ام گرفت
_از دست تو...
شونه هاشو تکون داد و خندید ،
_پس میریم
چاره ای نداشتم جز رضایت دادن...اتفاقا باید ناراحتی های ساغر بیشتر توی چشمم می اومد ، تا بفهمم عمق اشتباهی که مرتکب شدم چقدر عمیقه!
_برای مهرآیین باید یه چیزی بخریم.من یه ماشین بازی دیدم ، هشتاد تومن ، خیلی قشنگه
روی پام جابجا شد و در حالی که به پایین موهاش ور میرفت ، سرشو به سینه ام تکیه داد
بچه ی چند ماهه ماشین میخواست؟
_لباس بخریم بهتر نیست؟ ماشین چه به درد میخوره
_وای نگو ، دلم میخواد براش یه اتاق بازی درست کنیم ، تاپ و سرسره ام داشته باشه ، بچه های این دوره زمونه که مثل ما نیستن ، با یه عروسک و یه ماشین بازی بزرگ بشن
لپمو ب*و*سیدم و خندید
_اتفاقا یه عروسکم اونجا دیدم ، چند وقته دلم میخواد بخرم منتهی گرونه
بعد از شنیدن خبر بارداریش اولین باری بود که شکمشو لمس میکردم ،کف هر دو دستم و روی شکمش گذاشته بودم که ادامه داد
_از پول تو جیبی هام پس انداز دارما ، ولی میترسم سر سقط این بچه پول لازم بشیم!
حرف سقط و که میزد ، بهم میریختم...
_اینقدر نگو سقط سقط!
سرشو از سینه ام جدا کرد و به پهلو شد
_تو که میگی بهش دل نبندیم!
************************
از وقتی رسیده بودیم خونه ی مامان مولود ، از بالای سر مهرآیینی که خواب بود بلند نشد ، مدام یه نگاهش میکرد یا نوازشش میکرد ، عارف هم سر به سرش میذاشت که برای بیدار کردن ِ مهرآیین راه های دیگه ای هم هست .
برای ساغر میوه پوست کندم و گذاشتم جلوش...به ظاهر حواسش پیش بقیه بود اما مطمئن بودم هیچی از حرفامون نمیفهمه و همه ی توجه و نگاهش به صورت ِ غرق خواب ِمهرآیینه...
یلدا خانوم خداروشکر سرپا شده بود ، اصرار کرد تا برای شام نگهمون داره و ساغرم با اینکه قول داده بود تا زود برگردیم خونه ، اما چون مهرآیین و نتونسته بود اونجوری که دلش میخواد بغل کنه ، قبول کرد.
با نق و نوق کردن ِ مهرآیین ،ساغر بغلش کرد و صورتشو ب*و*سید.
_بچمو ب*و*س نکن ، پوستش حساسه!
ساغر صورت ِ ظریفشو کنار صورت مهرآیین گذاشت و گفت
_صورت بچه به سیبیل های تیز ِ باباش حساسه ، خب بزن اونارو حالم بهم خورد!

@romangram_com