#دلهره_پارت_295

_نه خودم میخوام!
غذا تو گلوی سهراب پرید و بمب خنده های عطا و مهتا منفجر شد.
منم خوشحال شدم از حرفی که در جا عطا زد.
خوبیه بشقاب مشترک من و عطا این بود که کسی نمیفهمید چقدر غذارو من خوردم ، چقدشو عطا...منتهی دست به عصا غذارو خوردم ، به محض اینکه حالت تهوع میگرفتم یه لیوان آب یا نون بربری میذاشتم دهنم.
با هر مکافاتی که بود شام تموم شد و نوبت به کیک و بردینش رسید.از اون ترس فاصله گرفتم و سر به سر سهراب گذاشتم که شمع تولدشو میخواست فوت کنه.
عطا هم کم شیطنت نکرد و یکی دوتا تیکه ی درست حسابی به سهراب انداخت .
مهتا برای سهراب یه عطر خریده بود ، یه عطری که انگار پشتش یه حرف و حدیثی بود که من ازش بی خبر بودم...همینم موقعی فهمیدم که سهراب کادو رو باز کرد.چند ثانیه همینجور زل زد به عطر و مهتا بدجنسانه خندید!
کیک و چای که تموم شد ، پسرا مشغول دیدن فوتبال شدن و من و مهتا هم گرم حرف زدن شدیم.از کارش گفت ، از قوم و خویشی که اخیرا سراغشو گرفته بودند و تیکه بارش کرده بودند ، از مادرم گفت که در هفته چند باری و بهش زنگ میزنه و حتی از سهراب که گاهی وقتا بهش پیام میده.
*****
"عطا"
به پهلو نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به پشتی مبل ،کانال و عوض کرد و به برنامه ی کودکی که پخش میشد نگاه کرد.
از دیروز که باخبرم کرده بود ، یک کلامم درمورد بچه حرف نزده بودیم.یعنی من نخواستم بشنوم...میدونستم ساغر احتیاج داره به حرف زدن و سبک شدن اما به غرورم برخورده بود! حق داشتم...نداشتم؟
_به خاطر من نرفتی سرکار؟ من خوبما ، برو...حقوق جمعه ها دوبرابر وقتای دیگست...حیفه از دستش بدی من مراقب خودم هستم.
تکیه ام و از صندلی ِ میز نهاری برداشتم و نگاهش کردم.موهای شونه نکرده اش دورش ریخته بود و صورتش رنگ و رویی نداشت
_این دو هفته رو مرخصی میگیرم.
بلند شد و سمتم اومد
_نه مرخصی برای چی؟ استراحت مطلق که نیستم از پس خودمم برمیام.
تمام دیشب و بیدار مونده بودم ، به صورتش که غرق خواب بود نگاه میکردم ، معصومیت ساغر پشت زبون ِ گاهی تند و تیزش پنهون شده بود اما من که میدونستم پشت هر نگاهش چه حرفی پنهون داره ، وسط مهمونی دیشب وقتی نگاه پر اضطرابشو دیدم طاقت نیاوردم و از اشتباهش گذشتم...مونده بود اشتباه خودم که فکر نمیکنم به این زودی ها راهی برای جبران پیدا میکردم.
_نه میمونم
صندلی و عقب کشید و کنارم نشست ، ساعد دستی که زیر چونه ام گذاشته بودم و ب*و*سید
_قربونت برم من ، دیشبم فهمیدم نخوابیدی ، ولی من عین یه خرس خوابم برد
گونه ی راستشو روی میز گذاشت و نگاهم کرد ، مژه های خوش رنگش بهم میخوردند و چشم هاش دو دو میزد.
_نگران من نباش عطا ، اگر کسی نفهمه ، هیچ اشکالی نداره ، اشتباه از من بود که عجله کردم ، دو هفته دیگه اگر دکتر گفت بچه رو سقط میکنیم اگرم که برامون موند ، خب یه جشن میگیرم و به بقیه اعلام میکنیم.
همون دستی که ب*و*سیده بود و زیر سرش گذاشتم و لبخند زد
_به نظرت میمونه باهامون؟
دست کشیدم روی چشمایی که قرمز بود ، بعد نماز صبح نخوابیده بود و صدای گریه اش و شنیده بودم.
_نمیدونم ، دکتره که امیدی نداشت ، اصلاامیدوارم نکرد

@romangram_com