#دلهره_پارت_294

دستمو گذاشتم روی شکمم و خندیدم
_به خاطر عطا هر شب برنج درست میکنم ، نمیتونم از بو و طعمش بگذرم مهتا
خندید و شال خوشرنگ کرمش و یکم جلو کشید
_آقا عطا هم یکم چاق شده البته ماشالا قدش بلنده ،
با ناراحتی به عطا که دورتر از ما مشغول کمک به سهراب بود و میز میچید نگاه کردم.
_عطا و چاقی؟ نه بابا..یکم فقط پُر شده که لعنتی بهشم میاد
خنده های مهتا به منم سرایت کرد ، دستشو دور گردنم انداختم و لپمو محکم ب*و*سید
_تو با نمک ترین و دلبرترین دختری هستی که توی عمرم دیدم
با این تکون هایی که مهتا بهم میداد محتویات ِ نه چندان زیاد ِ شکمم جابجا میشد .
_بیایید غذا...
عطا مشت آرومی به بازوی سهراب زد و گفت
_اصلاح میکنم خانوم ها ، بفرمایید غذا...خواهش میکنم
شونه به شونه ی هم بلند شدیم و رفتیم سمت میزی که چیده شده بود...رنگ و بوی مختلف غذاها به جای اینکه منو به اشتها بندازه ، بدتر دهنمو بسته بود
مهتا روی یه صندلی نشست و من چسبیدم به عطا تا کنارش بشینم.
_چرا نمیشینی؟
آب دهنمو قورت دادم و با ناراحتی به صورت قشنگش نگاه کردم
_میترسم حالم بد بشه.بوی غذاها...
سهراب توی پذیرایی نبود و مهتا هم حواسش نبود که گوشه ی لبم و ب*و*سید و آروم گفت
_بهش فکر نکن ، بشین سر میز اتفاقی نمیفته.
با ترس دستشو گرفتم و کنار هم نشستیم، سهرابم وقتی اومد کنار مهتا نشست.
عطا برای جفتمون توی یه بشقاب غذا ریخت
_چرا توی یه بشقاب غذا میخورین؟
تیکه نون خالی که توی دهنم بود و میجوییدم که عطا گفت
_قرار گذاشتیم توی یه بشقاب غذا بخوریم.
سهراب آنی قیافش تغییر کرد
_چندش! حتمن هم این پیشنهاد مسخره برای ساغر بوده!
عطا خیلی جدی رو به سهراب گفت

@romangram_com