#دلهره_پارت_293

سهراب با خنده پا روی پا انداخت و از چاییش خورد
_به جز تو کسی تمایل به ر*ق*صیدن نداره
_من کم کسیم برای خودم؟ پاشو به افتخار من آهنگ بذار
سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت
_بی خیال حیف ِ این سکوت و آرامش نیست؟!
کلافه نفسمو فوت کردم بیرون و گازی به خیار زدم.همون لحظه یه طعم بدی توی دهنم پیچید که جوییدنم و متوقف کرد.
حتما باید محتویات دهنمو بیرون میریختم ولی جلوی بقیه...
سرمو که بلند کردم نگاه ِ خیره ی عطارو دیدم.انگار فهمیده بود که چه اتفاقی ممکنه بیفته.
_میری برای من آب بیاری؟
به ثانیه نکشید که به حرفش بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه ، هرچی توی دهنم بود و توی دستمال کاغذی ریختم و چند بار دهنمو پر از آب کردم و بعدم خالی کردم.طعم خنک ِ خیار حالمو داشت منقلب میکرد ، حتی دل پیچده ام گرفتم ، یه دونه قند توی دهنم گذاشتم و با ترس صلوات فرستادم...حالا که سهراب در جریان حال بدم قرار گرفته بود اگر جلوشم دچار تهوع میشدم به گوش بقیه میرسوند و همه چی لو میرفت.
_ساغر ، چی شدی پس؟
با صدای سهراب چشمامو باز کردم و لیوان آب و زیر شیر گرفتم ، تا نیمه که پر شد شیر آب و بستم و رفتم پیش بقیه
نگاه نگران عطا و زمزمه ی "خوبی؟" رو با باز و بسته کردن پلک هام جواب دادم و کنارش نشستم.
حس میکردم مذاب داغ توی شکمم ریختن ، از یه طرف دلشوره بچه ام و داشتم و از یه طرف دلشوره اینکه جلوی بقیه حالم بد بشه.
وسط حرف زدن ِ مهتا با عطا ، انگشت های دستش به دستم رسید ، سریع گرفتمش و فشاری به دستم آورد که دلمو یکم آروم میکرد.
نفسمو با خیال راحت بیرون فرستادم و سرمو روی شونه ی عطا گذاشتم ، مهتا وسط حرف زدنش خندید
_کم دلبری کن دختر...
عطا سرمو ب*و*سید و مهتا با خنده نگاهم کرد ، یه جورایی بدنم حالت عادی نداشت ، حس میکردم هر لحظه ممکنه اون آتش فشان لعنتی که توی شکمم بود فعال بشه و بالا بیارم
_ساغر پاشو کمک کن میز و بچینیم.
به حرف سهراب نمیخواستم گوش بدم ولی توقعیم نداشتم مهتا کمکش کنه ، همینکه نیم خیز شدم عطا بازوم و گرفت
_بذار امشبو مردونه کار کنیم.خانوما استراحت کنن
عطا جای من بلند شد و تکیه دادم به صندلی...با رفتن پسرا ، مهتا جاشو عوض کرد و کنارم نشست
_نیستی جدیدا..زنگ میزنم یکی درمیون جواب میدی
حق با مهتا بود ، حال بد این روزامو مجبور بودم ازش پنهون کنم ، واقعا کی میدونست توی دلم چه خبره
_هستم...منتهی بعد ِ زایمان یلدا یکم بیشتر برای خودم دارم وقت میذارم ، مثلا هر روز پیاده روی میرم ، بتونم در هفته یکی دو روز میرم باشگاه ،خلاصه وقتمو میگذرونم.
_کار خوبی میکنی ، ولی داری چاق میشی شکمت خیلی برامده شده
با انگشت اشاره اش محکم زد به شکمم و از ترس بدنم منقبض شد

@romangram_com