#دلهره_پارت_292

خندید و موهای خوش حالتش توی چشمم اومد ، اما سهراب بود دیگه...به اندازه ی کافی منو میشناخت برای همین مچ هر دو دستم و گرفت
_به خدا بهمشون بریزی من میدونم و تو...
با ناامیدی لب هامو جمع کردم
_مهمون دیگه ات نیومده؟
عطا کتش و روی آویز گذاشت و نشست.منتظر جواب سهراب بودم که گفت
_خونه اتون سرده سهراب ،شومینه رو زیاد کنم؟
سهراب به عطا اجازه داد و من و برادرم خلوتمون و کشوندیم به آشپزخونه
_مهتا زود قبول کرد؟
_نه...خیلی بهونه آورد
_از کجا معلوم شاید بهونه نبوده ، کارداشته!
خندید و ظرفی و توی ماکروفر گذاشت
_هرچی که بود راضی شد ، ولی هنوزم میتونه نقطه جوش منو پایین بیاره!
وای من این سهراب ِ دیوونه ی عربده کش و میشناختم ، یه بار عطا سرم داد زد ، تا یه عمر داره تن و بدنم میلرزه ، اگر جای مهتا بودم با اون داد و بیدادی که سهرابم سرم مینداخت دیگه پشت گوشمم نگاه نمیکردم.
_تو چه خبر..خودت خوبی؟
_آره منم خوبم
_دلت بهتر شد؟ دمنوشی که گفتم و خریدی؟
_میخرم حالا!
_ببین اگه قراره حرف گوش نکنی به مامان مونس بگم که خودش بیاد سراغت
_وای نه تو رو خدا ، معده درد ِ من دیگه عادی شده ، حالا دکتر رفتم قرص بهم داده که بعد غذا بخورم ...خوب میشم
"اهانی"گفت و با صدای بلند به عطا گفت
_عطا قهوه میخوای یا نسکافه؟!
با تاخیر جواب داد
_قهوه
عطا خیلی عادت به خوردن قهوه نداشت ، اصلا شک داشتم متوجه گزینه ی دوم ِ پیشنهادی سهراب شده باشه!
با صدای زنگ در ، مثل فنر از جا بلند شدم و دوییدم سمت آیفون ، با دیدن چهره ی زیبای مهتا لبخند روی لبم نشست.درو براش باز کردم
با اومدنش یکم جوّ صمیمی که بینمون بود کمرنگ شد ، سهراب که لال مونی گرفته بود ، مهتا هم که میدونستم ظاهرش خونسرده اما درونش استرس داره ، عطا هم که...
_خب این چه تولد ِ سوت و کوریه ، یه آهنگی بذار برادر جان

@romangram_com