#دلهره_پارت_291

به چشمام نگاه کرد و با ناراحتی به صورتش زل زدم
_عطا ، یه امشبو بی خیال اتفاقی که افتاده بشیم.داداشم گ*ن*ا*ه داره ، تولدش و زهرمارنکنیم...باشه؟ مگه نگفتی اگر دعوا میکنیم ، باید هیچکس نفهمه ؟با این سر و صورتی که تو داری همه میفهمن یه طوری شده.
یه دستشو توی جیب شلوارش برد و دست دیگشو پشت گردنش کشید
_وقتی اینجوری بی خیال حرف میزنی دلم میخواد ...
تای ابروم بالا رفت
_تو روخدا دعوا رو بذار برای وقتی که برگشتیم خونه جون ِ ساغر
بغض کردم و نگاهش کردم.
نگاهشو با تاخیر ازم گرفت و به مغازه ای که کنارمون بود اشاره کرد
_میخوای ساعت بگیریم؟
رفت سمت مغازه و پشت سرش راه افتادم
_نه ساعت گرونه ، چه خبرشه
با اون تفاوت قدی که داشتیم و اون اخم غلیظش مثل موش شدم
_دسته گلی که چند روز پیش برات خرید سیصد تومن پاش داد!
رفت داخل مغازه و آروم گفتم
_خب اونو برای خواهرش خریده تو چرا باید ورشکسته بشی.ما دیگه باید پولامونو پس انداز کنیم ، چند وقت دیگه که بچه به دنیا بیاد...
وایساد وسط مغازه ، بازومو توی دستش گرفت و فشار داد
_مگه نگفتی نمیمونه؟!
با ترس سرمو به بالا و پایین تکون دادم و در جوابم با حرص سر تکون داد ، به مغازه دار قیمت پونصد تومن و گفت ، برای اینکه لج منو دربیاره این قیمت و داد.فروشنده ام نامردی نکرد و چند تا ساعت درست و حسابی برامون اورد.عطا خیلی زود یکیشو انداخت کرد و کارتشو کشید.
_تو ساعت نمیخوای؟
سرمو خفیف تکون دادم و جلوتر از عطا بیرون اومدم.
جلو در ِ خونه ی آقاجونم ، به سختی روی پنجه های پاهام بلند شدم و خودم و رسوندم به صورت عطا...ب*و*سش کردم
_جون ساغر کسی نفهمه ها ، تو اگه اینطوری بیای همه متوجه میشن که چیشده ، بعد به گوش دشمنام میرسه آبروم میره میگن این دختره عرضه نداره یه بچه رو نگه داره!
پر اخم نگاهشو ازم گرفتو زنگ درو زد
سهراب خوشحال و شاد درو برامون باز کرد ،منم یه لبخند پت و پهن روی صورتم گذاشتم و باهاش روب*و*سی کردم.
خوبیه عطا این بود که چون همیشه ساکت و کم حرف یه گوشه میشست کسی بهش شک نمیکرد.
کادوی سهراب و همون لحظه بهش دادم و صورتشو ب*و*سیدم.
_مبارک باشه عشقم...ایشالا سال دیگه کنار زن و بچه ات جشن تولد بگیری

@romangram_com