#دلهره_پارت_290

_آره خیلی
صداشو به پایینترین حالت ممکن آورد و با زمزمه ی خفیفی گفت
_اونقدری که دلت میخواد سرتو بکوبی به کابینت؟
زانوهامو خم کردم و آرنج دست هامو روش گذاشتم ، چنگ زدم به موهام
_دقیقا!
بازومو ب*و*سید و دستشو دورکمرم انداخت
_ببخشید ، من دو روزه که میدونم حامله ام ، ولی گفتم تا دو هفته دیگه صبر کنم اگر بچه موند بهت بگم!!
چشمامو باز کردم و مه و مات به چشماش نگاه کردم
_وای ، وای از دست تو ...ساغر!
مغزم داشت منفجر میشد ، خودم و پایین کشیدم و همونجا روی زمین دراز کشیدم.
کف دست هامو به طرف شقیقه ام فشار دادم
_عطا من..
_ساغر یک کلامم نمیخوام حرف بشنوم.تمومش کن
ساغر
لباسامو عوض کردم و یکم آرایش کردم ، موهامم دو طرف شونه هام بافتم و انداختم ، عطا چند ساعت بود که یه کلام باهام حرف نزده بود و به هیچ حرفم گوش نداده بود.
برای تولد سهراب که هیچی نخریده بودیم ، به خاطر همین بهش گفتم نزدیک خونه ی آقاجونم یه پاساژ هست که میتونیم همونجا خرید کنیم.هیچی نگفت ، کت و شلواری که براش گذاشته بودم و ست لباس خودم بودو تنش کرد و راهی شدیم.
شلوغی خیابون ها همیشه وقتی که کنار عطا بودم برام خسته کننده نبود ، اونقدر که حرف میزدیم و میخندیدیم.اما ایندفعه صورت ِ ناراحت و عصبانی عطا ، حرف زدنم ازم گرفته بود.
نزدیک پاشاژ یه جای پارک پیدا کرد و ماشین و پارک کرد.
کنارش توی پاساژ راه میرفتم ولی اصلا حواسش به مغازه ها نبود
_چی بخریم براش؟
نشنید حرفمو ، یهو از کنارش رد شدم و جلوش ایستادم
_عطا؟
نوک کفش هامون بهم خورد
_بله؟
_حواست کجاست؟ میگم چی بخریم براش ،
تازه به مغازه های دور و اطرافمون نگاه کرد
_نمیدونم یه چی بگیر دیگه ،

@romangram_com