#دلهره_پارت_289

حالا که حرف راستو گفتم ، نفسم راحت تر رفت و برگشت.ولی فشار دست عطا به چونه ام ، کم که نشد هیچ ، بیشترم شد
_میدونستی و به من نگفتی که حواسم باشه؟
با ترس پلک هامو باز کردم ، صورت ِ عصبانی عطا زبونم و قفل کرد
چونه ام و ول کرد و جلوی چشمام اینطرف و اونطرف رفت ، مثل دختربچه های خطاکار ، وایساده بودم وسط پذیرایی و عطا جلوی چشمام رژه میرفت.
_ببخشید خب
کف دستش و به پیشونیش کوبوند.
_ساغر...ساغر...ساغر...
هربار که اسممو برد صداش بالاتر رفت
جیغ کشیدم
_ببخشید
_ما میتونستیم با مراقب نذاریم این اتفاق بیفته ، وای خدا ، دارم دیوونه میشم.چقدر من احمقم ، چقدر خرم...چرا نفهمیدم تو داری چیزیو ازم مخفی میکنی!
با گریه ازش فاصله گرفتم و پشت مبل ایستادم..خیلی عصبانی بود
_ترسیدم بگم ، خیلی وقته میدونم که نباید بچه دار بشیم
_خیلی وقته؟ آره؟
نمیتونستم عطارو با این صورت ِ برافروخته و صدای بلند ببینم ، دستامو جلوی صورتم گرفتم و نشستم پشت مبل.
پشت همون مبل نشست ، صداشو شنیدم...دیگه نه داد زد ، نه حرفی
فقط صدای گریه ها و فین فین های من بود که سکوت خونه رو میشکوند.
*********************
"عطا"
دوست داشتم یه بیابون پیدا کنم و برم وسطش وایسم و تا دلم میخواد داد بزنم و فریاد...از دست حماقت ِ خودم ، از دست ِ سادگی ساغر.
سرم داشت منفجر میشد ، یه قرص آرامبخش میتونست سر و سامونی به وضعیتی که از دستم در رفته بود ، بده.
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه ، لیوان آب و که پر میکردم ساغرو پشت مبل ، زانو به بغل دیدم.
از عصبانیت قفسه ی سینه ام درد گرفته بود ، قرص و خوردم و لیوان آب و برای ساغر پر کردم.
سرش روی زانوهاش بود که کنارش نشستم.لیوان ِ آب و چسبوندم به دستش و سرشو بلند کرد
به رو به روم خیره شدم ، لیوان و ازم گرفت و تا تهش سرکشید
_هنوز عصبانیی از دستم؟
به پهلو شده بود و صورتم و نگاه میکرد که چشمامو بستم

@romangram_com