#دلهره_پارت_288

چونه ام لرزید ، مثل سلول به سلول بدنم ، مثل یه جوجه ی تازه به دنیا اومده که زیر بارون مونده و راه خونه اشو بلد نیست
_میترسم عطا ، من خیلی میترسم
دستاش سر خورد و پایین اومد ، درست دور مچ دستام که یخ بسته بودن ، سرمو پایین انداختم و پیشونیم و رسوندم به سینه اش...
_ساغر...از من چی رو داری پنهون میکنی؟
نفسم رفت ، مچ دست هامو از دست هاش بیرون کشیدم و محکم دور کمر ِ مردونه اش پیچیدم.
_ببخشید عطا ، ببخشید
کلافه نفسشو بیرون داد و سعی کرد سرشونه هامو عقب بده تا ببینتم ولی من سفت و محکم خودمو توی بغلش فشار دادم و کمرشو ول نکردم
_ساغر...بذار حرف بزنیم ، یه دقیقه مهلت بده...ساغر عزیزم
اشک هام سرازیر شد ، از لابه لای دکمه های پیرهن مردونه اش عطر تنشو بو کشیدم ، چند بار...
فهمید که نیاز دارم توی بغلش باشم ، دستاشو دورم پیچید
_گریه چرا؟ میدونستی و نگفتی؟ برای چی؟
سرمو ب*و*سید و مثل بچه ها دلم گریه ی بیشتر خواست.از اون گریه هایی که دیگه هیچی ته دلت نمیمونه و سبک میشی.
_ساغر گریه نکن ، بگو چرا ازم پنهون کردی ، چند وقته میدونی؟ از من میترسیدی؟ که دعوات کنم؟
خندید و صدای خنده اش بین گریه هام گم شد
_خانومم ، اگر تقصیریم باشه تقصیر منه نه تو
خنده هاش نگرانیمو یکم کم میکنه اما همه ی این خنده ها برای وقتی بود که نمیدونست این بچه ، قراره رفیق ِ نیمه راه ِ ما باشه.
_حالا مادر شدی و منو پس میزنی؟
گردنمو ب*و*سید و شونه ام ، دستاشو آورد پشت کمرش و دستامو گرفت ، با یکمه زورش دستامو از دور کمرش باز کرد ، صورتم که عقب اومد و خنده رو روی لب هاش دیدم ، مُردم!
_مبارک باشه ، مگه همینو نمیخواستی؟
لبمو کوتاه ب*و*سید و با لبخند اشک هامو پاک کرد
_کنارتم ، از چی میترسی؟
با هق هق سرمو پایین انداختم و موهام روی چشم هام افتاد.
_زیاد پیشمون نمیمونه عطا
صدای لبخندش قطع شد ، دستشو زیر چونه ام گرفت تا سرمو بلند کنم ،
_چی میگی ساغر؟ چرا درست حرف نمیزنی من بفهمم..یعنی چی زیاد نمیمونه؟
همینطور که چونه ام توی دستش بود ،چشمامو بستم و با گریه حرف های دکتر و گفتم
_دو هفته ی دیگه باید دو تا تست بدم ، اگر جواب اونا خوب نباشه ، بچه رو سقط میکنن ، نباید حامله میشدم

@romangram_com