#دلهره_پارت_287

_ساغر جان..نمیای؟
صداشو توی سرم بررسی کردم ، دلخور نبود
_اومدم عزیزدلم
سریع دستی به موهام کشیدم و از اتاق اومدم بیرون ، نیم نگاهی بهم انداخت و صندلی و برام عقب کشید ، نشستم و بوی تخم مرغ زد زیر بینیم.
صورتمو عقب کشیدم و عطا یهو با تعجب یه قدم عقب رفت
_بوی بد میدم؟
دستمو روی پره های بینیم فشار میدادم که چشمام چهارتا شد
_تو؟
به صورتم نگاه کرد و خودشو بو کرد
_نه عزیزم تو نه ، بوی تخم مرغ اذیتم میکنه
اخم های عطا بدجوری روی پیشونیش بود ، ترسیدم و دستمو از جلوی بینیم برداشتم
_بیا قربونت بشین صبحونه بخوریم
رفت پشت صندلی نشست ، لیوان چایی و برداشتم تا یه قلپ بخورم که بوی تخم مرغ منو از روی صندلی بلند کرد.
دوییدم سمت دستشویی ، استرس خونه موندن عطا از یه طرف و تخم مرغ لعنتی از یه طرف دیگه...
بعد چند بار به در زدن ، در دستشویی و باز کردم
_ساغر؟ تو حامله ای؟
از صورتم آب میچکید که هاج و واج به صورتش نگاه کردم...حامله شدن ِ من از کجا به ذهنش رسیده بود؟
_بهتره بریم آزمایش خون بدی ، من مدتی هست که خیلی حواس جمع نیستم ، شاید حامله ای...درد بدنت و این تهوع ها...
دستاشو دور کمرم پیچید و بیرون اومدم از دستشویی،روی مبل که نشستم ، رو به روم زانو زد
_نگران نباش ، اگر باردار باشی مشکلی نیست خودمم دوست دارم بچه داشته باشیم...نمیخواد بترسی
سرمو ب*و*سید و رفت سمت اتاق...صدای باز و بسته شدن ِ کمد و میشنیدم اما این حرف های عطا بود که مدام توی سرم وول میخورد.
عطا لباس پوشیده بیرون اومده و برای منم مانتو آورد
_نریم دکتر...
مانتوم و گرفت تا تنم کنم
_نه بپوش خانومم ، تو حالت خوب نیست اصلا یه آزمایش خون باید بدی ، چند وقته رو به راه نیستی امروزم که من خونه ام وقت میکنیم بریم آزمایشگاه و دکتر
مانتو رو تنم کرد و لپمو ب*و*سید ، به شال زرشکی که روی سرم انداخت نگاه کردم
_میترسم!

@romangram_com