#دلهره_پارت_286

_نه ، از حموم اومدم نشستم پای تلفن ، دیر خودمو خشک کردم.حالا خوب میشم
_نه اتفاقا جدیدا زیادی خشک شدی!
چشم های گیجم روی خنده ی لباش موند.
_اِ ، آقا پس شاکین؟!
_میخوام برم دادگاه شکایت بگم زنم ازم تمکین نمیکنه
زانومو آوردم بالا تا بزنم به پاش که فهمید و سریع عقب رفت ، با خنده کنارم دراز کشید ،
_ولم کن
پای چپ ِ درازشو روی دو تا زانوهام گذاشت و مچ دستامو بالای سرم و روی تخت چسبوند
_ببین عطا خیلی حریص شدیا ، کور میکنم چشمتو
با خنده اول نبض دست راستمو ب*و*سید و بعد یکم پایین ترشو ، اون وسطام گفت
_آدم حریص زنش باشه گ*ن*ا*هه؟
هی زیر لب بسم الله بسم الله گفتم و فوت کردم تو گوش و سرش تا شیطون بپره از سرش
_جون ساغر الان حوصله ندارم
وای حالا رفت سراغ صورتم ، از پیشونیم شروع کرد..مثل گنجشک نوک میزنه
_عطا جون ِ ساغر ، حیف اون تخم مرغ های نیمرو نیست که نخوریمشون؟
_الان بهتر از اون تخم مرغ های نیمرو جلومه
صورتمو جمع کردم تا لبمو نب*و*سه...یهو فشار دستاش به مچم بیشتر شد
_عطا...
بغض کردم و چشمامو محکم روی هم فشار دادم ، از اون فاصله صدای پر حرص نفس هاشو که عادی نبود میشنیدم.
نفسم با ترس و بریده بریده بیرون میرفت که دستامو ول کرد و عقب رفت.
وقتی از روی تخت پایین می اومد که گفت
_بریم صبحونه بخوریم.
عطا از اتاق رفت و من تازه چشمامو باز کردم.قلبم تند تند میکوبید و سرم داغ شده بود...دلخورش کردم
کف دست هایی که حالا از سرما سفید شده بودن و روی چشمام گذاشتم ، لعنت فرستادم به خودم ، کاش بهش اجازه میدادم ، اصلا کاش اجازه نمیگرفت!
چند دقیقه روی تخت نشستم ، یعنی امروز و مرخصی گرفته بود؟ فردا رو چی...عطا جمعه ها هم سرکار میرفت.
حالت تهوع گرفته بودم ، در شیشه عطرمو برداشتم و بو کردم...
رفیق ِ کوچولوی من ، بابات از دستم ناراحت شد.

@romangram_com