#دلهره_پارت_285
_وای عطا رو سرم ننداز نفسم گیر میکنه
توی تاریکی و خفگی زیر لحاف نزدیکم اومد
_مگه نمیگی سردته؟
_یا بسم الله ، صداتو چرا اینجوری میکنی؟
صورتشو که نزدیکم آورد چشماشو واضح دیدم
_چجوری؟
اوضاع خیلی خوب نبود ،
_اول صبح خوب نیست زیاد شارژ بودن ، بعدم شما باید بری سرکار
نرم نرم داشتم از زیر لحاف بیرون می اومدم که مچ دستمو کشید سمت خودش و دردم گرفت
_شاید بخوام امروز و پیش خانومم بمونم.
_آخ آخ...مرد فقط روز تعطیل باید تو خونه بمونه وگرنه میره رو مخ ، توام قربون اون شکل ِ مظلومت ، برو سرکار منو عصبی نکن، دستمم درد گرفت
مچ دستمو ب*و*سید ولی نزدیک لب هاش نگه داشت
_بذار بمونم
گرمای نفسش درست به نبض دستم میخورد...ولی با وجود بچه میترسیدم از کنارش بودن...اگه یهو حالم بد میشد چی؟
_گشنمه ،بریم صبحونه بخوریم؟
کف پامو چسبونده بودم به پاهاش که لحاف و از روی سرمون پایین کشید و گفت
_باشه ، مثل دیشب و پریشب باشه
میخواست احساسات منو جریحه دار کنه ، ولی واقعا استرس و دردی که این روزها از فرق سرتا نوک پا داشتم نمیذاشت سمتش برم و بهش اجازه بدم.
مکث که کرد بدون هیچ جوابی نیم خیز شدم تا از تخت پایین بیام که مچ پامو گرفت و کشید سمت خودش.
جیغم دراومد
_عطا
زیر خنده زدو دستاشو دور طرف صورتم روی تخت گذاشت
_این همه خودمو به مظلومیت زدم اثر نکرد؟
دل شوره گرفتم و اینبار من خودمو به مظلومیت زدم
_به جون ساغر همه ی بدنم درد میکنه
چهره ی شیطون و نیمه سرحالش ، تغییر کرد
_چرا؟ بدن درد برای چی؟ خب بریم دکتر شاید...
@romangram_com