#دلهره_پارت_284
حالا شد...
بشقاب سالاد و جلوی عطا گذاشتم و خداروشکر کردم بابت نذر و نیازی که جواب داد...امروز نه جلوی مامان مولود و مونس حالم بد شد نه جلوی عطا...
انگشت های دستم و روی شکمم گذاشتم...
آفرین رفیق ِ نیمه راه!
صبح قبل عطا بیدار شدم و صبحونه مفصل گذاشتم ، بدنم ضعف داشت و دست و پاهام یخ کرده بود ، در اتاق و باز کردم ، بعد نماز دیدم رفت دراز کشید ، ولی نذر کرده بودم برای موندن این رفیق ِ نیمه راه ، چهل روز زیارت عاشورا بخونم ، دیگه نشد صداش بزنم.
روی تخت نشستم و یه طرف تخت یکم پایین اومد.وسوسه که ناخن کشیدن به مژه هاشو از سرم بیرون انداختم و دستم و روی ل*خ*تی بازوش گذاشتم.
اونقدر گرم بود که یهو دلم خواست کف اون یکی دستمم بذارم روی بازوش
همینکارم کردم...
_عطا...عطا جان دیرت میشه ها
دستام داشتن گرم میشدن که پاهام حسودی کردن...لحاف و از زیر بازوش بیرون آوردم و رفتم زیر لحاف ، رکابیش تا وسط شکمش بالا اومده بود ، تکون کمی خورد و نفس بلندی کشید.
_عطا بیدار شو ، سرکارت دیر میشه
دور از جون هرکی میدیدش فکر میکرد خواب اصحاب کهف رفته!
دستمو بردم زیر لحاف که لباسشو بکشم پایین دیدم ، شکمش چقدر گرم تره!
برای بیدار کردن عطا فقط یه راه مونده بود!
زانوهامو خم کردم سمت شکمم و آروم آروم رکابیشو بالا دادم ، با یک دو سه ای که توی دلم گفتم ، پاهام و چسبوندم به شکمش و از سرمای پاهام مثل فنر تکون خورد و عقب رفت
_چی بود؟
غش غش خندیدم و پاهامو زیر لحاف آوردم بالا
_پاهای سرد ِ من...ترسیدی؟
نفسشو که تا اونموقع حبس کرده بود بیرون داد و سرشو ول کرد روی بالش
_خدا ازت نگذره ، قلبم...
دستای سردمو زیر بغلم بردم و معذرت خواهی کردم
_ببخشید ، سردم بود..پاشو صبحونه گذاشتم ، دیرت میشه ها
نگاهش به سقف اتاق بود که سرش چرخید سمتم.
_چرا سردته؟ خب لباس گرم بپوش خانومم
لحاف و که بالا داد یه هوای سردی اومد زیر لحاف که جیغ کشیدم سرش
_هوا نده سرد میشه.
خندید و خودش و کشوند زیر لحاف ،
@romangram_com