#دلهره_پارت_283

_پس چرا برای ما نفرستادی؟
_به عروس عزیزتون بگو براتون درست کنه ، من فقط دیگه هوای شوهرمو دارم.
لبهامو غنچه کردم و برای عطا ب*و*س فرستادم و قربون صدقه اش رفتم
_بخور دورت بگردم.پای چشمات گود افتاده...یاد بگیرن مردم ازت...به خاطر زن و بچه اش صبح تا شب کار میکنه!
_کو بچه؟
وقتی صدای خنده ی هردوشون آشپزخونه رو منفجر کرد تازه متوجه سوتی که دادم ، شدم.
برنج خالی و توی دهنم گذاشتم و به خنده هاشون لبخند زدم
_ولی من دایی شدن و بیشتر از عمو شدن دوست دارم...به خدا قسم!
به کف دستش که بالا اومده بود نگاه کردم..خودکاری بود!
_تو دستتو شستی سر میز نشستی؟
کف دستشو چرخوند به سمت خودش و همون لحظه عطا هم به کف دست خودش که خودکاری بود نگاه کرد
_مشق مینویسید سرکار؟
عطا با خنده یه تیکه مرغ توی بشقابم گذاشت
_دقیقا...
میخواستم مرغ نخورم به هوای بو و طعمی که تا به مشامم میرسید عق میزدم.از یه طرفم نمیدونستم سهراب میاد ، اگر این مرغ و میخوردم خیلی توی ظرف چیزی نمیموند برای مردها...
یه تیکه کوچیکشو برداشتم و بقیه اش و توی ظرف انداختم.
_شستم...وضو گرفتما!
برای سهراب سری تکون دادم و یه تیکه مرغ کمو با یه عالمه برنج گذاشتم توی دهنم.
_ساغر کم غذا شدی
_میخوام رژیم بگیرم دوباره شکم درآوردم.
به شکمم که برجسته شده بود دست کشیدم...نمیدونم واسه چاقیم بود یا بچه که به نظرم برجستگی شکمم با بارهای قبل فرق داره.
_تولد فردا برقراره ها ، یادتون نره
نگاهمو از شکمم گرفتم و برای عطا سالاد کشیدم و همینطور که سس میریختم روش ، پرسیدم
_کیا دعوتن؟
_تو و عطا...مهتارم بهش پیام میدم اومد اومد ، نیومدم که ...
اخم هامو که دید لال شد خاک تو سر!!
_زنگ میزنم بهش میگم!

@romangram_com