#دلهره_پارت_282

_نه...یادت رفته فردا مهمون سهرابیم؟
جمله دوممو بلند گفتم تا سهراب بشنوه
_راست میگه ، شام دعوتین...توی سی و اندی سالی میخوام شمع فوت کنم.
ساغر لبشو کج کرد و با حرص گفت
_هیش ، خرس گنده تولد بچه اتو باید جشن بگیری...بدبخت! زندگیه برای خودت ساختی...یه شب مامان و بابا نبودن ، تلپ شدی اینجا!!
با اینکه لحن ساغر مثل همیشه بود ولی نگران این بودم که سهراب به دل بگیره.
سهراب بلند شد و اومد توی آشپزخونه...با خنده گفت
_از بی عرضگی توئه خواهر من ، یه دختر نتونستی برای من پیدا کنی.
چشمک بهم زد اما با برخورد قاشق به گردنش، چشم هاش از کاسه دراومد
_ساغر
مثل ماهی از دستم فرار کرد و مشت های بی جون و ظریفش و تا دلش خواست به شکم و سر و صورت ِ سهراب زد
_خدا ازت نگذره سهراب ، کم غصه ی تو رو نخوردم من...اینجوری میبینمت حرص میخورم...بفهم
سهراب مچ دست های ساغرو گرفت و بغلش کرد
_غصه ی منو نخور یکی یه دونه...
موهای خرگوشی ساغر و گرفت و آروم کشید...دل ِ گرفته ی ساغر...پُر تر از این شوخی ها و خنده ها بود ، چون خیلی زود ، به گریه افتاد.
مزاحم خلوت خواهر و برادریشون نشدم.نیم ساعتی میشد که توی پذیرایی آروم حرف میزدند و به جز صدای پچ پچ کردنشون ، فین فین کردن های ساغر و گاهی مشت هاش که به سهراب میخورد و شنیدم.
سیب زمینی هارو سرخ کردم و رفتم سراغ مرغ ها که یکم تفت میخواست...شاید حرف زدن با سهراب میتونست حال ساغر و بهتر کنه ، با صحبت هایی که با سهراب داشتم ، قطعا دلخوری ِ ساغر و درک میکرد و بهش حق میداد.
"ساغر"
سر شام هم چشمام میسوخت به خاطر گریه ، هم اینکه دل پیچیده و حالت تهوع سراغم اومد، سعی میکردم با دهن نفس بکشم که یه وقت بوی زُخم غذا حالمو بد نکنه .
_چه خوبه طعمش...دستپختت عالی شده ها ، غذاهایی که برای عطا میدی و نصفش میره تو شیکم ِ من..
بعد حرف زدن باهاش،حس وقت هایی که خونه ی خودمون بودیم بهم برگشته بود ، سهراب همیشه گوشت تلخ بود ولی زیر زیرکی یه محبت هایی به آدم میکرد که از ذهنم پاک نمیشد.
_قربونت برم از این به بعد بیشتر براش میریزم که با خیال راحت غذا بخوری!
عطا برای اینکه از قافله عقب نمونه گفت
_میبینی؟ نمیگه بیشتر غذا میریزم که یه وقت عطا گشنه نمونه چون تو به غذاش دستبرد میزنی...میگه که...
وسط حرفش اومدم و ظرف ترشی و جلو کشیدم
_این ترشی و عمه ی خدا بیامرز من دوست داره یا تو...این همه ترشی انداختم برای کی؟ تو دیگه...
سهراب قاشق ترشی و پرکرد و برای خودش ریخت

@romangram_com