#دلهره_پارت_281
_بهتره بدونی که حالا حالا ها پاچه خواریتو میزنه به حساب مهتا خانوم!
درو باز کرد و با خنده جوابمو داد
_میشناسمش...
****
سهراب کلید انداخت و درو باز کرد ، ساغر با موهایی که خرگوشی بسته بود و تاپ و شلوارکی که پاش کرده بود جلوی در اومد...تازه یادم اومد که بهتر بود قبل از اومدن به ساغر پیام میدادم و میگفتم که سهرابم هست!
_کاملا معلومه که مهمون ناخونده ام
ساغر لبشو گاز گرفت تا نخنده اما گونه اش تو رفت
_ای بگی نگی..حالا باید یه پیمونه دیگه برنج بذارم!
سهراب دسته گل بزرگی که خریده بود و دست ساغر داد و گونه اش و محکم ب*و*سید
_خب خداروشکر در حد یه پیمونه اشکالی نداره فکر کردم مزاحمت های دیگه ایجاد کردم.
ساغر با دقت به گل ها نگه کرد و چشم و ابرویی برای سهراب اومد
_ورشکسته نشی..هرچند پشت این دسته گل یه نیته دیگه هست!
درو بستم و قبل اینکه ساغر شروع کنه به رو کردن ِ دلخوری هاش گفتم
_منم هستما خانوم!
لب هاش از هم فاصله گرفت
_الهی قربون تو برم ، تو که عزیزدلمی...فقط تو رو دارم!
ساغرو که بغل کردم و شونه اش و ب*و*سیدم نگاه ناراحت سهراب یه لحظه بهمون افتاد و بعد برداشته شد...بهتر بود به معنی حرف ساغر بیشتر دقت میکرد.
لباس هامو که عوض کردم برای سهرابم یه شلوار راحتی آوردم ، ساغر اما با لجاجت تمام با همون لباس ها موند کنارمون..هرچند که خیلی ام بد نبود ، به جز سرشونه ها و بازوش ، شلوارکشم یکی دو وجب تا زانوش فاصله داشت.
رفتم توی آشپزخونه تا کمکش کنم که دیدم دستشو جلوی دهنش گرفته و داره سیب زمینی سرخ میکنه
_روغنش بو میده
سرمو نزدیک گاز بردم و بو کشیدم ، خیلی وقت بود از این روغن استفاده میکردیم.
_میگم ، زنگ بزنم مهتا هم بیاد؟
با خنده سرمو بلند کردم و پشت به پذیرایی و سهراب شدم
_تو که گفتی دیگه کاری نمیکنی که این دو نفر همو ببینن
با انگشت اشاره و شصتش پره های بینشو گرفته بود
_میدونم دلم نمیاد
یه سیب زمینی و برداشتم و توی دهنم گذاشتم
@romangram_com