#دلهره_پارت_280
تصمیم ِ آنی و سریعی گرفته بودم برای تحویل ِ پستم...ولی هر لحظه که بیشتر به خود ِ ساغر فکر میکردم مطمئن میشدم که این تصمیم درست بوده.ساعت کاری ِ من توی بدترین زمان زیاد شده بود.وقتی میرسیدم خونه نه حرف درست و حسابی نه محبت ِ از ته دلی! یه جوری زندگی کردیم که هر دومون پرت شدیم ته یه دره که حتی همون دره هم ازهم جدا بود!
من هیچوقت با اخلاقیات ساغر مشکلی نداشتم ، شاید همون موقع که در رفت و آمد با خونه ی مامان مولود بود ، یکم بیشتر براش وقت میذاشتم و جز نیاز کوفتی ، وقت برای محبت کردن براش میذاشتم ، فکر نمیکرد که با حامله شدن میتونه خودشو پیش همه و من عزیز کنه! ولی با حماقتم ، فقط برای اینکه پول رو پول بذارم زندگیمو به باد دادم
حالا نه اون ساغر ، ساغر ِ روزهای اول ازدواجمونه و نه من عطای سابق...تقصیر هیچکس نبود این آجری که بینمون بالا رفته من خودم اولین آجر و گذاشتم زمین و خودمم این دیوار و از بین میبرم.
تا آخر ساعت کاری ، دوبار به ساغر زنگ زدم ، گفت که هم مامان مونس هم مادرم ، همزمان رفتن پیشش و نهار و کنارش موندن ، صداش سرحال نبود اما سعی میکرد با شوخی و خنده وانمود کنه حالش بهتر شده.
کامپیوتر و خاموش کردم و روی میز کوچیکم و مرتب کردم.
_عطا منم باهات میام...صبر کن
از موقعی که از سلف اومدم بیرون و پشت سرم سهرابم برگشت توی دفتر کار ، یک کلام حرف نزده بودیم .
_بجنب سهراب ، میخوام زود برگردم خونه
سرشو تکون داد و بلند شد ، یکی از همکارها بهش گفت چند تا چک لیست دیگه رم نگاه بندازه بعد بره اما سهراب معطل نکرد و کتش و از پشت صندلی برداشت و باهم از شرکت بیرون اومدیم.
_حرفایی که موقع نهار زدی...
_ولش کن ، ذهنم درگیر بود ، درهم و برهم یه تیکه اش و گفتم...خودم اشتباه کردم خودمم باید درستش کنم.
_چی رو؟ چی شده مگه؟
_یه مدت از ساغر خیلی فاصله گرفتم ، نا خواسته بود ولی پیش اومد...خانواده ی من که غرق محبت و توجه به یلدا خانوم بودن ، الانم که خانواده ی شما همه حواس و وقتشون و برای سامان و نرگس خانوم میذارن، به قول خودت ساغر از روز اول مرکز توجه همه بوده ، از پدرش تا مادرش تا خود شما برادرها ، ولی الان...تو که به خاطر مهتا خانوم مدام جلوی همه ، به ساغر تیکه میندازی تا حرص بیخودت و خالی کنی ، سامانم حواسش به زندگی خودشه ...از شماها ناامید شده ، به منم امیدی نداره!! همشم تقصیر خودم بود...حواسم به این نبود که ساغر ،با همه فرق داره ، چون مثل بقیه همسن و سالای خودش زندگی نکرده ، اهل دوست و رفیق بازی و از این آرایشگاه به اون باشگاه رفتن نیست...یه مدت رفت ، اومد گفت از شلوغی هاش خوشم نمیاد ، از محیطش بدم میاد ، حواسم نبود که خونه پدرشم روابطش محدود به خانواده اش بوده...با وضعیت الانم که اوضاع داره بدتر میشه...پستم و تحویل دادم چون خیلی وقت نیست که فهمیدم ساغر فقط توجه میخواد ، پول و طلا و لباس و خرید بهونه است ، فقط محبته که دنبالشه...
سرعت ماشین و به خاطر دور زدن ِ میدون کم کردم.همون لحظه به سهراب نگاه کردم که آرنج دستشو لبه ی شیشه گذاشته بود و زل زده بود به خیابون...
_چون تو بودی ، خیال ما راحت بود!!
پامو روی پدال گاز فشار دادم:
_من؟ من میتونم جای محبت ِ پدر و مادرشو پر کنم؟ یا حتی شما دوتا برادرو...همین فکرارو کردین که اعتماد به نفسش اومده پایین...برای ِ من و هفت جد و آبادم ساغر از سرمونم زیادیه ، ولی بعضی وقتا یه طوری رفتار میکنه که میفهمم توی سرش این میگذره که از من کمتره ، مدام از وزن و هیکلش خجالت میکشه ، منکه یه بارم بهش نگفتم چاق نشو یا رژیم بگیر...
پشت سرهم ، حرف و فکر توی ذهنم بود ، کف دستمو محکم به فرمون زدم
_اه لعنت به من!!
_این چند روز مرخصیم گرفتی که ببریش مسافرت؟
_نه ، دیروز حالش خوب نبود ، هم سرما خورده هم معده اش بهم ریخته بود...بمونم دو سه روز پیشش
_بیام منم خونه اتون؟
کوتاه نگاهش کردم و خندیدم...
_خونه خواهرته ، از من اجازه میگیری؟
تک خنده ای زد و اشاره کرد به گل فروشی...
_نگه دار گل براش بگیرم...فکر کنم منم خراب کردم! دوست ندارم ساغر مثل سابق دوسم نداشته باشه!
جلوی گل فروشی ماشین و نگه داشتم و با خنده گفتم
@romangram_com