#دلهره_پارت_279
صورت ِ زبرش و که تازه ته ریش درآورده بود ب*و*سیدم
_نه ناراحت میشم برو ، هیچیم نیست خیالت راحت
هی از نگاه کردن به چشم هاش فرار کردم و چشمامو اونقدر بستم که سنگین شد و خوابم برد.
"عطا"
با قاشق برنج هارو یه طرف ظرف جمع کردم و آروم آروم طرف دیگه ظرف بردم!
_خوبی؟
سرمو بلند نکردم ، سهراب کنارم نشست و ظرف غذاشو باز کرد ، قبل اینکه غذای خودشو بخوره ، یه قاشق از برنج و خورشتی که ساغر برام گذاشته بود ، خورد.
_نیگا چه دستپختش خوب شده ، خونه ی خودمون بود یه تخم مرغ بلد نبود بندازه ، فقط بخور و بخواب...
قاشق و کنار بشقابم گذاشتم و لیوان آب و برداشتم ،
_چته تو؟ پستتو چرا تحویل دادی؟ حف اون حقوق نبود؟خسته نشدی از پشت اون میز نشستن؟ بهت یه اتاق جدا میخواستن بدن ، موندم چرا اینکارو کردی...
کف دستم و زیر چونه ام گذاشتم و به قاشق پری که توی دهنش گذاشت نگاه کردم...ساغر دیشبم چیزی نخورد ، صبحم میز و چید اما لب نزد.
_عطا چرا ساکتی؟ نمیخوای باهام حرف بزنی؟
دلخور نگاه کردنش مثل ساغر نبود...اصلا هیچکس شبیه ساغر نبود!
_حوصله حرف زدن ندارم!
توی این مدت زمان دوستی و همکاری اخلاقم خوب دستش اومده بود و میدونستم دلخور نمیشه از حرفم...
_به خاطر پستی که تحویل دادی ناراحتی؟ اینا که هنوز قبول نکردن...گفتن یه هفته تایم کاریت برگرده به قبل ، دوباره شروع کنی.شاید خسته شدی؟
_آخرین باری که با ساغر حرف زدی کی بود؟
لقمه جویدنش متوقف شد...
_شد این چند وقت زنگ بزنی حالشو بپرسی؟ بدون تیکه ومتلک و شوخی و هر حرف دیگه ای...شدحال ِ خودشو بپرسی؟
نگاهش روی صورتم چرخید و لقمه ی غذاشو با آب قورت داد
_یعنی چی؟ طوری شده؟
نفسمو بی حوصله و کلافه بیرون فرستادم و بشقاب غذامو جلوی سهراب گذاشتم
_ولش کن...گند زدم به زندگیم! دنبال مقصر میگردم
بلند شدم و صندلیمو هل دادم جلو تا بره زیر میز
_چی شده عطا؟ با ساغر دعواتون شده؟ بابا خواهر ِ من لوسه ، اینقدر این حاج بابا و سامان لی لی به لالاش گذاشتن که...
_بس کن سهراب...با همین حرفا ، یه جوری خوردش کردیم که ...
دستمو مشت کردم ، دندون هامو محکم روی هم فشار دادم و از سلف شرکت بیرون زدم.
@romangram_com