#دلهره_پارت_278
دستشو روی بازوم گذاشت و تا نزدیک مبل کنارم راه اومد ، لباس و ازم گرفت
_بشین
دست هام که میلرزید و یخ بسته بود و لای پاهام گذاشتم
لباس بافت سفیدمو برام آورد و خودش تنم کرد.
بدنم میلرزید ، رفت سمت سرویس بهداشتی ولی دوباره برگشت سمتم و گفت
_بذار برات لحاف بیارم
رفت سمت اتاق ، لحاف روی تخت و برداشت و آورد روم انداخت ، زیر لحاف دست کشیدم روی شکمم..ترسیدم با عق زدن هام ، بچه ام اذیت بشه...بچه ام پنج هفته اش بود! پس بود...
چند دقیقه بعد عطا از دستشویی اومد بیرون ، به صورتم نگاه کرد و پایین مبل ، نشست...
با نگرانی به صورتم نگاه کرد و دستشو روی پیشونیم گذاشت
_تب داری ساغر ،
برای اینکه یهو ورم نداره با خودش ببره درمونگاه و قضیه باردار بودنم یهو لو بره ، خودمو سرحال نشون دادم
_نه...فکر کنم به خاطر بارونه ، زیرش خیلی راه رفتم.
نگاه کردن های عطا همیشه دست و پای منو گم میکرد
_مسموم شدی ، بریم دکتر ، پاشو عزیزم
دست گرمش زیر لحاف آورد تا بازومو بگیره که خودم و به پشتی مبل چسبوندم
_نمیام ، خوب میشم
_بدنت سرده ، پیشونیت ولی داغه ، چقدر مگه زیر بارون بودی؟
دستشو که از زیر لحاف بیرون برد ، به آشپزخونه اشاره کردم و گفتم
_برو غذارو جمع کن ، یه چایی عسل بخورم خوب میشم.
سرشو جلو آورد و پیشونیم و ب*و*سید...وقتی صورتشو کنار صورتم گذاشت ، سریع دستمو دور شونه هاش جمع کردم ، دلم میخواست این بغل کردنه طولانی بشه.بیشتر از هر وقت بهش احتیاج داشتم و دلم میخواست مثل قدیم ترها راحت باهاش حرف بزنم.
_میشه یکم تو بغلت بمونم؟
روی مبل بزرگمون برای هردومون جا بود ، به پهلو شدم تا کنارم دراز بکشه ، سرمو بردم زیر لحاف و چسبوندم به سینه اش ، این اولین باری بود که میدونستم مادر شدم و توی بغل عطا پر از آرامش میشدم..ولی کنار این آرامش ، استرس هم بود! استرس ِ روزهایی که اصلا نمیخواستم بهشون فکر کنم.
مطمئنا همه چی عوض میشد ، حتی شاید محبت ِ عطا به من...ممکن بود طلاقم بده؟ مریم...پیدا شدن ِ مریم بی حکمت نبود..لابد خدا اونو فرستاده بود تا عطا انتخاب قبلیشو دوباره تکرار کنه..ولی خدا که منو دوست داره...داره؟
_فردا نمیرم سرکار ، فکر کنم داری سرما میخوری
هول کردم..اگر میموند و باز جلوی چشمش حالم بد میشد ، حتما منو میبرد دکتر ، ولی اگر میرفت سرکار خودم دروغ میگفتم که رفتم دکتر و اونم گفته طوریت نیست.
_نه برو..آخه مامان مولود گفت میاد بهم سر میزنه تازه بعیدم نیست مامان مونس بیاد ، خودش تو حرفا گفت بهم سر میزنه
_نه نگرانتم...
@romangram_com