#دلهره_پارت_277
_قبول دارم که این مدت ، حواسم کمتر بهت بود...همش تقصیر من نبود ساغر ، اگر واقع بین باشیم ، توجه بیش از حد تو به یلدا خانوم و رفت و آمدای مدامت ، روال زندگیمون بهم زد! میدونم تو از روی محبت و دل مهربونی که داری اینکارو میکردی اما ...
با بغض لبهامو توی دهنم کشیدم
_ساغر بغض نکن ، میدونی چقدر ناراحتم میکنه گریه هات...باشه من اشتباه بیشتر از تو بود ، باید جلوی حجم مهربونی هایی که داری وایمیستادم و نمیذاشتم هر روز و هر لحظه بری خونه ی مامان مولود، به نظرم همین اتفاق باعث شد بینمون فاصله بیفته ، هر وقت اومدم خسته بودی و عصبانی ، دیگه یادت هست که بهونه گیری هاتو ، منم که اونقدر درگیر کار بودم که حوصله هیچی نداشتم ، کارمون شده بود شام خوردن و بعدم خوابیدن ، حرفمونم بیشتر از دیگرون بود...نشد یه بار حال ِ همو بپرسیم.
جلوی خودم و گرفتم تا گریه نکنم ، منم دلم خیلی پر بود ...از عطا! که اگر همون روزا به جای اضافه کاری موندن ، زود برمیگشت خونه ، منم بیشتر برای زندگیمون وقت میذاشتم...اون همه به خودش سخت گرفت تا پول برای خونه خریدنمون جمع کنه ، اما وقتی قیمت های خونه یهو بالا رفت ، فهمید تلاشش بی فایدست و ما حالا حالاها صاحب خونه نمیشیم.
_بیا از امشب یه قراری بذاریم که اول به خودمون فکر کنیم بعد به بقیه! خداروشکر اطرافیان ما خوب بلدن گلیم ِ خودشون و از آب بیرون بکشن ، ما نباید بد عادتشون کنیم، جز در مورد بزرگترهامون که حق دارند ، خواهر و برادر و جاری و زن داداش ، و نباید با محبتمون بدعادت کنیم...شاید این کمک کردنه به یلدا خانوم اگر نبود ، عارف زودتر با خانواده ی یلدا صحبت میکرد و در جریان قرارشون میداد ، یا شاید به جای خونه ی مامان مولود موندن ، میرفتن همونجا و این مدت و پیش اونا زندگی میکردن، یه ماه آخر که به رفت و آمد هات سخت گرفتم ، دیدی همه چی برعکس شد؟ دیدی کم کم عارف بیشتر و بیشتر برای یلدا خانوم وقت گذاشت؟؟
یعنی تقصیر من بود؟ حرفای عطا اینو میگه که ...
_من فقط میخواستم کمک کنم.اوایلش شاید دنبال یه بهونه بودم که خودمو خوب جا بزنم و همه قوم و خویش و فامیل هامون بگن وای چه عروس خوبی ، ولی بعدش دلم برای یلدا ، یا مامان مولود ، یا حتی تو بودم.
_میدونم خانومم ، ولی اگر یکم دقیق تر به حرفام گوش کنی متوجه میشی منظورمو...این اشتباه و خوده منم یه مدت داشتم ، اونقدر محبت به همه میکردم که ناخودآگاه دیگه دیده نمیشدم.همه فکر میکردن کار من فقط اینه که کمک کنم ، یا کارهای بقیه رو انجام بدم.کم کم آدم ها داشتن ، فراموشم میکردن.
با نگرانی نگاهش کردم
_یعنی حاج بابا و مامان مونسم منو یادشون رفته؟
به نگرانیم لبخند زد
_نه عزیزدلم...ولی همون چند ماهی که مدام به یلدا خانوم سر میزدی ،حواست به پدر و مادرت بود؟ باور کن من هربار که بهشون زنگ میزدم تا حال و احوال کنم ، خجالت میکشیدم از مادرت ، چون میگفت چند وقته با تو حرف نزده ، یا ما بهشون سر نمیزنیم ...اونا بزرگترن ، توقع دارن...تو خودت یه مدت پاک فراموششون کرده بودی...میخواستی خودت و به خانواده ی من اثبات کنی ...
قبل اینکه بزنم زیر گریه ، یهو بویی به مشامم خورد که باعث شد عق بزنم.
با ترس دستمو جلوی دهنم نگه داشتم و از میز فاصله گرفتم
_چی شد؟
همون بو انگار به دست هامم بود...بلند شدم و با عق بعدی که از ته دلم بود ، دوییدم توی دستشویی...
چیزی که نخورده بودم ، یه مشت آب و مایع جاتی که حالمو بیشتر بد میکرد بالا آوردم...
عطا مدام به در دستشویی میزد و اسممو صدا میزد...ولی درو باز نکردم ، از وضعیت کر و کثیف و چندشناکی که بود حال خودم بد میشد ، چه برسه به اون بدبخت که سر شام بود.
_لابد ساندویچش مسمومت کرده ، درو باز کن من بیام داخل
دست هامو با مایع ظرفشویی شستم ولی بوی گندش کل دستشویی و گرفته بود...
_خوبم عطا...بذار دستشویی و بشورم میام بیرون
محکم به در زد و با صدای بلند گفت
_درو باز کن ساغر
دادش ، باعث شد درو باز کنم ، اخمش بیشتر از نگرانی بود تا عصبانیت...
_چرا غذا بیرون خوردی ، معده ات جدیدا بهم ریخته ساغر ، از دکتر ِ مامان مولود برات وقت میگیرم
لباسمو که کثیف شده بود درآوردم و بیرون اومدم
_ببخشید ، خودم میشورم.
@romangram_com