#دلهره_پارت_276

_خوب کاری کردی ، ولی بشین تا غذا به من بچسبه
ناچارا قبول کردم که بشینم ، منتهی صندلیم و یکم عقب بردم از میز...
یه جوری با ولع غذارو میخورد که دلم به حالش سوخت، با اینکه نهارم براش میذاشتم ولی لابد اونقدر کارهاش سنگین و طولانی بود که می رسید خونه مثل گشنه ها یا مدام در یخچال و باز میکرد یا بالای گاز وایمیستاد تا غذا گرم بشه.
قبل اینکه گریه ام بگیره ، پلک هامو حسابی از هم جدا کردم و به سبزی هایی که توی بشقاب بود نگاه کردم.
_چشماتو چرا گشاد کردی؟
دستشو جلوی دهنش نگه داشت و خندید...منم لبخند زدم.
_همینجوری...اینقدر بارون ریخت روی سرو کله ام که هنوز میسوزه.
بالاتنه اش و جلو کشید
_قرمزه ها ، کاش بارون گرفت برمیگشتی
_آخه دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم
_چترم نبرده بودی؟
خندیدم تا بیشتر از این بهم شک نکنه
_چرا ولی ، دلم میخواست زیر بارون راه برم، عطا یادته دوران نامزدی و اوایل ازدواج چقدر زیر بارون میرفتیم؟؟
لپش باد کرده بود از غذا که سرشو تکون داد...
_ما..هنوزم ...اوایل ازدواجمونه!
دهنش پر بود و نمیتونست راحت حرف بزنه.با ناراحتی انگشت اشاره ام و روی ِ رومیزی ِ گُل گلیم کشیدم که تازه خریده بودمش.
_منو بگو فکر میکردم ، جفتمون مثل روزای اول میمونیم! عشقمون...علاقمون...چرا همه چی کمرنگ شد؟
جوییدن غذاش متوقف شد ، زل زدم به صورتم و تازه فهمیدم چه حرفی و بد موقع زدم.
_شوخی کردم.
خندیدم و یه تیکه نون کندم و توی دهنم گذاشتم...زیر چشمی نگاهش کردم ، قاشق و چنگالشو کنار بشقابش گذاشت
قاشق توی خورشت و برداشتم و براش دو سه قاشق ریختم
_بخور دیگه...دوست نداری؟
دست به پیشونیش کشید و بی اشتها بقیه غذاشو جویید و قورت داد ، لیوان آب و پر کرد و سر کشید.
لبمو گاز گرفتم تا از این به بعد بدموقع حرف نزنم.
_سیر شدم!
_نشدی...چیزی نخوردی که
آرنج دست هاشو روی میز گذاشتی و حوله رو از روی صورتش پایین کشید و چند ثانیه ای جلوی چشم هاش نگه داشت.

@romangram_com