#دلهره_پارت_275
_تموم شده ، یادم رفت بخرم
شونه ای بالا انداخت و حوله رو روی موهاش کشید ،اومد توی آشپزخونه و تکیه داد به کابینت و دست به بغل نگاهم کرد.
جلوی چشم هاش تمرکزم و از دست میدادم و نمیتونستم کار کنم.برنج و آب کش کردم و دم کنی و برداشتم
_سهراب برای پس فردا دعوتمون کرده، میدونی که تولدشه!
اصلا یادم نبود که تولدشه...
_گفت حاج بابا و مامان مونس میرن چند روزه شمال ، به هوای سالگرد فوت پسرعموی پدرت..گفت تولد و خونه اش میگیره ، مهتا خانومم خودش دعوت میکنه.
زیر گاز و کم کردم
_نرگس و سامانم هستن؟
_فکر نکنم ، گفت با خانواده ی نرگس خانوم میخوان برم جایی!
یهو مغزم به کار افتاد!
_پس لابد خاله اینا هم با حاج بابا و مامان مونس میرن مسافرت شمال!!
قشنگ معلوم بود داره از من مخفی میکنه ، با اینکه عطا اهل دروغ گفتن نبود ، ولی مطمئن بودم سالگرد فوت پسرعموی بابام که از وقتی یادمه مُرده بود ، بهونه است...دو تا خانواده ها دورهم میخواستن برن شمال...کاش مارم میبردن.
_پس چرا مامان مونس بهم نگفت؟
_سهراب میگفت به زور راضی شدن ، یعنی سهراب راضیشون کرده ، حتما امشب زنگ میزنن
جمله عطا تموم نشده بود که تلفن خونه زنگ خورد ، از سلام و احوالپرسیش فهمیدم مامان مونس پشت ِ خطِ...
بعد صحبت نزدیک به نیم ساعت با دومادش نوبت به من رسید...کلی آسمون و ریسمون و بهم دوخت تا بگه به زور ِ سامان و نرگس و سهراب ، هردوشون راضی شدن که بعد مدت ها برن مسافرت...تو حرفا هم گفت کاش تو و عطا میتونستید بیایید.
بعد مامان مونس ، حاج بابا گوشی و گرفت ، خیلی سنگین باهاش حرف زدم ، اونقدر دلم ازش گرفته بود که جواب سوال های احوالپرسیشم کوتاه دادم.
_با پدرت خوب حرف نزدی!
بشقاب خورشتی که از فریزر درآورده بودم و داغ کرده بودم و جلوش گذاشتم.
_با من میتونی هرجوری خواستی حرف بزنی ، ولی بزرگ تر ها ، احترامشون واجبه...یه کاری نکن دعای خیرشون و ازمون بگیرن
همین چند روز پیش یه آخوند آوردن تلوزیون ، عین ِ همین عطا حرف رو میزد.
_بکشم برات؟
دلخور نگاهم کرد و اشاره کرد به صندلی
_بشین خودتم
بوی غذا که به مشامم میخورد حالت تهوع میگرفتم ،انگشت و زیر بینیم نگه داشتم و همینطور که بالای سرش ایستاده بودم گفتم
_نه من راستش بیرون یه ساندویچ خوردم ، ضعف کرده بودم آخه
لبخند زد ...
@romangram_com