#دلهره_پارت_273

روی صندلی ِ سبز کنار راهرو خودم و انداختم ، نفسم بالا نمی اومد ،حس میکردم یه بشکه آب یخ روی تنم ریختند.
*************
_بهت گفته بودم که مراقبت کنی...
به لب های دکتر نگاه کردم و اشک هام دونه به دونه برای خودش پایین ریخت.
_حالا چی میشه؟
عینکشو به چشمش زد و نگاهم کرد
_گریه نکن ، اتفاقی ِ که افتاده ، ما تا هفته هفتم بارداریت صبر میکنیم ، یه آزمایش ازت میگیرم ، اگر اون مشکلی که نگرانشم ، دردسر ساز نشه بچه برات میمونه ، اگر نه باید سقط کنی ، حالا یا با جراحی یا قرص!
دستم و جلوی دهنم گرفتم تا هق هقم و خفه کنم.خانوم دکتر نوچی کرد و از پشت میزش بلند شد ،
_دفترچه ات و بگیر ، ایشالا هفته ی هفتم میبینمت ، بسلامت
لحن بی خیال و سردش یه طوری بود که گریه امو بیشترم میکرد ، اصلا عین ِ خیالش نبود ، معلوم نبود روزی به چند نفر این خبر تلخ و میداد که با آرامش و حتی عصبانیت ، خبر از سقط بچه میداد و راهنمایی میکرد که اتاقشو ترک کنند.
نمیدونستم باید چی کار کنم ، به کی بگم؟ چی بگم؟ اینطور که دکتر راهنمایی میکرد خودشم امیدی به موندن بچه نداشت ، اگر به خانواده ی خودم خبر میدادم ، جلوی نرگس خجالت میکشیدم ، اون صحیح و سالم داشت بچه اش و به دنیا میاورد ولی من چی؟ خانواده ی عطا هم تازه دارن از خستگی روزهای بارداری ِ یلدا راحت میشن ، من برم چی بگم بهشون؟ خود ِ عطا...با این همه فشار کاری که داره ، اگر بهش میگفتم احتمالش بود از بارداریم خوشحال بشه ولی بعدش اگر مریضیم میگفتم چی؟
سرمو انداختم پایین...زیر بارونی که شدت گرفته بود ، چترم و باز نکردم ، روسریم عقب رفته بود و موهام جلوی پیشونیم اومده بود ، شدت بارون که بیشتر شد و موهام سنگینی کرد ، از روی پیشونیم آویزون شد و قطره های آب از پایینشون میچکید...
اشک هام بین بارون گم شده بود ، فقط جلوی پامو میدیدم و گاهی که تنه ام به کسی میخورد یا به جایی ، تکونی میخوردم و چشمم از آسفالت خیابون جدا میشد.
یه عالمه سوال داشتم تا از خانوم دکتر بپرسم ، ولی اونقدر از دستم عصبانی شد ، که جواب سوال هامو درست و حسابی نداد ، من نمیدونستم رابطه داشتن توی این دوران اشکالی داره یا نه...آخه اگر میخواستم تا هفته ی هفتم ، به عطا و بقیه خبر ندم ، باید مراعات ِ بچه رو میکردم ، شاید رابطه داشتن برای بچه ضرر داشته باشه...
یه سکو پیدا کردم وسط پارک ، دیدم طرف دیگه اش دو تا دختر و پسر باهم نشستند ، منم یه گوشه ای که از خیس نبود نشستم ، گوشی موبایلم و درآوردم و بدون اینکه به پیام ها و میس کال هاش نگاه کنم ، اینترنتم و فعال کردم.
توی گوگل سرچ کردم تا یه سری اطلاعات پیدا کنم ، باید میفهمیدم توی این دوران چی باید بخورم و چی نخورم، همین یلدا ، کلی مراعات غذایی داشت ، اصلا شاید لازم باشه ویتامین مصرف کنم ، آخه خدارو چه دیدی ، شاید به خاطر کمک هایی که به یلدا و مامان مولود کردم ، بچه ام و برام نگه داشت ...رحمت خدا که همش شامل بعضی از مردمش نیست ، من هیچوقت فکر نمیکردم مردی مثل عطا نصیبم بشه ولی درست وقتی که خیال ازدواجم نداشتم خدا عطا رو بهم داد...این دفعه ام شاید دلش برام سوخت و اذیتم نکرد
بعد از یک ساعت ، مطالبی که احتیاج داشتم تا بدونم و خوندم ، داشتن رابطه توی این دوران مشکلی ایجاد نمیکرد ، فقط نوشته بود که یه سری خوراکی هارو نباید مصرف کنم...
با دردی که زیر دلم احساس کردم ، از روی سکو پایین اومدم و روسریم و که به فرق سرم چسبیده بود جلو کشیدم.
وقتی از خونه بیرون اومدم هوا کاملا روشن بود اما الان...
اونقدر درگیر خوندن مطالب ِ توی اینترنت بودم که گذر زمان و نفهمیده بودم.ساعت نزدیک هفت شب بود.
نگاهی به ابتدا و انتهای خیابون انداختم ، تازه فهمیدم چقدر با خونه فاصله دارم و با این ترافیکی که ماشین ها کیپ تا کیپ بهم چسبیده بودند ، معلوم نبود که کی برسم خونه.
از پارک که بیرون اومدم دربست گرفتم ، به راننده گفتم از مسیری بره که ترافیک نباشه...البته گفتنم فایده ای نداشت ، توی بارون ، یه کوچه ی ساده ام ترافیک میشد چه برسه به اتوبان...
سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم ، توی اینترنت و صفحه هایی که درباره ی بارداری اطلاعات داده بود ، پایین بیشتر مطالب ، کاربرهای عادی سوال ها و مشکلاتشونو نوشته بودند...یکی از همین صفحه ها پر بود از کامنت زن هایی که بچه هاشون و از دست داده بودند و مجبور به سقط شده بودند ، حتی بعضی هاشون نوشته بودند که مثلا جواب فلان آزمایششون بد اومده ولی امید دارن که وقتی پیش ِ دکترشون میرن ، اون جوابی که ازش میترسن و نشنون...
دلم میخواست امشب عطا خونه نمی اومد و برای همه ی زن هایی که مثل من بودند تا خود ِ صبح زار میزدم.
آخه چرا بین این همه آدم که راحت و یلخی باردار میشن ، من باید زجر بکشم ..؟ آخه چه گ*ن*ا*هی کرده بودیم..هم من هم عطا ، که خدا میخواد اینطوری امتحانمون کنه؟
این همه غر زدم به عطا که بچه میخوام ،که دست از این مراقبت هات بردار ، حالا با چه رویی جلوش وایسم و بگم ، بچه دار شدم ولی به احتمال زیاد نمیمونه برامون؟
همین آزمایش هارم پولشو از خرجی هام دادم و برای عطا که همیشه لیست خرید هامو چک میکرد ، کلی دست بردم تا با جمع و تفریق هاش نفهمه بقیه پول ها کجا رفته...برای همون مهرآیین ، چند بار لباس خریدم و قیمت هاشو دو برابر به عطا گفتم...حتی برای مامان مولود ، منتهی حواسم بود که این دروغ هارو برای کسایی بگم که عطا دوسشون داره و بهم نمیگه براشون هدیه نخرم ، وگرنه اگه همون پولو ، خرج بیخود کرده بودم و دوبرابر ِ قیمتش میگفتم حتما یه روضه ی درست و حسابی از بی پولی و گرونی ِ مملکت میگفت .

@romangram_com